دل نوشته های یک کولی
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سایت فیلترشده

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391

این خدا هم سر لج داره با ما؟؟؟

اخه بی معرفت یه جای این زندگی یهه دلخوشی واسه ما می ذاشتی

یه نور امید...

جالبتر وقتیه که امید خیلی ها باشی وخودت نا امید ناامید باشی!!!

همه می خوان واسه تو

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391
من موندم

من موندم تو کار خدا موندم

من موندم توی لجنزار دنیا موندم

من موندم  توی بی کسی موندم

من موندم واموندم

من موندم  که چرا؟


اقای همساده منو یاد زندگی خودم میندازه!!!


زندگی ادامه داره


من تصادف می کنم


ماشینم را می خرند 400 هزار تومن!


6 تا از دندون های جلوم را از دست میدم


بیمه تف هم کف دستمون نمیندازه


خلاصه به فاک عظما میریم


بعد هم می مونیم!!!!!!!!!

شنبه 10 دی ماه سال 1390
کلاه گشاد

وقتی  تمام پس انداز روحی عاطفی و حتی دینی و مالی خودت را روی قضیه ای سرمایه گذاری می کنی و بعد...


یه کلاه گشاد سرت رفته و تو میمونی و هیچی... بدون هیچ پس اندازی ... 


چقدر طول میکشه تا دوباره همه را جمع کنی؟!

جمعه 9 دی ماه سال 1390
my heart

دلم


دلم 

دلم

دلم

دلم می خواد گریه کنم

دل من خسته شده

مرغ پر بسته شده

خسته ام

دیگه نمیتونم ادای انسان های شاد را در بیارم

گیج و حیرانم


مثل ورشکسته ای

مثل شکسته ای

که دست و پا میزنه و میگه:

من خوبم!!!

همه چیز خوبه!!!

و خیلی خرابه همه چیز!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خراب تر از اونی که نشه پنهانش کرد

سخته

خیلی سخته
دیگه نمیتونم 
ادامه بدم

نه سخته

هرگز اسون نیست

خرد میشی

تکه تکه میشی

دیگه نا ندارم

دیگه نمیتونم همه جا داد بزنم و بگم من خوبم!!!

اخه اصلا خوب نیستم

سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
تا کی؟

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار 
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

"شیخ بهائی

یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390
خوب-بد: نمی دانم

امروز چه روزی بود!


روز شنیدن دروغ های بزرگ

قسم های دروغ


روز بر ملا شدن حقیقت های تلخ

و چه ناباورانه تلخ


امروز چه روزی بود!


روز سخت جنگ و دعوا

اهانت های ناموسی


امروز روز شناخت بود


امروز روز شروع یک عملیات نجات بود

با جراهت های عمقی

مرگ میر بالای عاطفه

امروز روز تصویب آزادی پرواز بود


امروز پرنده ی اسیر 

برای رهایی از دام

از اشتباه


تلاش های زیادی کرد


و هرچند که ناتمام! 

اما...


روحش پر کشید


هرچند که

 لبه های اهنین استخوان هایش را همچنان می فشارند

 گوشت زیادی از بدنش تکه شده

بالهایش شکسته اند

و پرهایش در خون سرخ شده

اما...


گویی فقط تصمیم قطعی برای رهایی

روحش را آزاد کرد


امروز چه روزی بود؟


روزی که تصمیم طلاق 

به تصویب خانواده ها رسید.


پ.ن: امروز روز خیلی خوبی بود. خدارو شکر


پ.ن: برایم دعا کنید.



شنبه 19 آذر ماه سال 1390
اونجارو...!!!

این یک حقه ی ساده و قدیمی است!

دور کردن تمرکز افراد با پیش کشیدن یک مطلب، و سو استفاده از کم توجهی برای پرداختن به اصل ماجرا!

سر نخ ها:

*رابرت لوینسون

*هواپیمای جاسوسی امریکا

جمعه 11 آذر ماه سال 1390
روراست

با خودم که صادق باشم  دلم مرگ را می خواهد. شهادت بهانه است

حقیقت این است که کم اورده ام

دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390
خدایا به داد برس

عاشق شهادتم
اما ناف ما را در زمانی بریده اند که از بدو تولد : جهاد... جهاد اکبر...  

 

و هر چه می رویم خبری از شهادت نیست....  

 

این مهمانی جهاداکبر،..... 


این راه گداخته بر کف دست ...


گویی تمام که نمی شود هیچ


 هر چه می روی ... اکبر... اکبر...  !!!!!!!!!!! 


 الله اکبر !!!  

 

خدایا به داد برس

دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390
شرمسارانه فقط برای تو

سلام. 
روی سخن ندارم و جز تو هم کسی را ندارم 
احضاریه دادگاه... حکم جلب... و چند ماهی زندان 
کم و زیادش را نمی دانم. اما شاید چند وقتی نباشم.  
دوستت دارم و شاید اینها همه اندازه درد تو نباشد. اما برای خودم تاوان کمی نیست 
مراحل دادگاه بیش از اینها طول خواهد کشید  
. اما از تقدیر نمی توان گریخت  
نمی دانم نصف مهریه اش چقدر زندان دارد.  
اما می دانم هرچقدر که باشد  باز هم کم است در برابر اشتباهم.  
دوستت دارم و تمام این روزهای سخت که خوب پیرم کرده اند تنها با یاد جوانی های ناب پا به پای تو زنده مانده ام.  
ممنونم که هنوز هم هستی
ممنونم که بهترین خاطره هارا برایم به یادگار گذاشتی
ممنونم  .
     ممنونم
جمعه 13 آبان ماه سال 1390

استرسی که در لحظه جاریست ذهنم را فلج می کند ! چه برسد به کلمه هارا...

روزهای بسیار سختیست و من مرد روزهای سخت!

چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1390
خانه ی تو

اینجا متعلق به توست


هنوز و همیشه


تو که آبی زندگی من بودی


و هرگز کسی جایت را پر نمی کند


شنبه 30 مهر ماه سال 1390

سلام 

"نقاب" یا همون صابر خودمون


uncreated عزیز


خانه ی نیلوفر (خاطرات یک پروانه ی مرده)



کجایید شما؟؟!؟!! مدت هاست که دنبالتان می گردم. نشانی.... آدرسی.... خبری... من بسیار دل تنگتانم. 


پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390

فرقی نمی کند باور کنیم یا نکنیم،

اتفاقات بد هم می افتند


اما فرق می کند چقدر به خدا ایمان داشته باشیم که بدانیم پشت هر چیز خیری است

شنبه 23 مهر ماه سال 1390
ازواج

ازدواج مثل چتر نجاته، 


اگه درست نباشه 

هیچ راهی برای جبرانش نیست! 


و اگه درست باشه 

لذت پرواز را زندگی می کنی...

جمعه 22 مهر ماه سال 1390
طلاق

اگر وقت ازدواج چشم هایت را باز نکنی

وقت طلاق باز می کنی

چهارشنبه 20 مرداد ماه سال 1389
به نام هستی بخش

این من پر شکسته و خسته دوباره امروز به لا نه اش بازگشت


بسم الله...


چشم به راه حضور همه تان هستم

دوشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1389
من گاوم

من گاوم...

الاقم...

یه کثافتم...

اصلا نمی دونم چه گهی هستم...

چهارشنبه 11 فروردین ماه سال 1389

به خاطر تک تک پست هایی که حذف کردم.

 

هرگز نمی بخشمت

چهارشنبه 11 فروردین ماه سال 1389
پر رو



این را تقدیم میکنم به تمام کسانی که غریبه هستند و فکر می کنند که آشنایند و میان نظر می ذارن و گله می کنند که چرا نگفتی وبلاگ داری...


اگر مرا به حریم خصوصی شما راه است ... پس به اینجا خوش امدی، 


اگر نه تا دیوار ها نریخته اند از همین راهی که امدی برگرد 

سه شنبه 10 فروردین ماه سال 1389
آخرین پست عاشقانه

Sweet little words made for silence not talk 
Young heart for love not heartache 
Dark hair for catching the wind 
Not to veil the sight of a cold world 

Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawn 

First day of love never comes back 
A passionate hour's never a wasted one 
The violin, the poet's hand 
Every thawing heart plays your theme with care 

Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawn 


Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawnLove while the night still hides the withering dawn

دوشنبه 9 فروردین ماه سال 1389
مزدا

آیا می دانستید؟ 

http://www.mazda.co.uk/AboutMazda/AllAboutMazda/Timeline/



What's in a name?

The name Mazda stems from Ahura Mazda, the highest Zoroastrian God of reason who granted wisdom and united man, nature and the other gods.

It also closely resembles the sound of the company founder's name, Mr Jujiro Matsuda. He started the company in 1920 as Toyo Cork Kogyo Co., Ltd. In 2006 we celebrate 75 years of automobile production.

یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
آمارهای جالبی از طلاق :


- 70 درصد متقاضیان طلاق زنها هستند .

-در سال 87 ، حدود 82 درصد از طلاقهای رخ داده ، توافقی بوده است.

-مهمترین عامل طلاق ناآگاهیهای جنسی است .

-سه عامل اصلی طلاق ، فقر ، اعتیاد و عدم تفاهم است .

-عدم تمکین مهمترین عامل طلاق در تهران بوده است .

-نیمی از طلاقها در 5 سال اول زندگی رخ می دهد .

-در 80 درصد طلاقهای رخ داده خانمها مهریه خود را می بخشند .

- 70درصد موارد طلاق بین سنین 20 تا 39 سال رخ می دهد .


یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
بی دلیل

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید 

چرا دوستم داری؟  واسه چی عاشقمی؟  

-دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟  چطور میتونی بگی عاشقمی؟  

-من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم ثابت کنی؟  

نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه!!!  

-میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت،

 دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت  

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون عزیزم،  

گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم  

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم 
 
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم  

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟  

نه!معلومه که نه!!پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعی هیچوقت نمی میره این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میرهعشق خام و ناقص میگه: 

من دوست دارم چون بهت نیاز دارم ولی عشق کامل و پخته میگه: 

بهت نیاز دارم چون دوست دارم سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه






پ.ن.کلفت:

حالا تو برو بی دلیل همینطوری گوشیتو از شبکه خارج کن...  با یه دروغ هم ماست مالیش کن...

ببینم به کجا می رسی...


بهت قول میدم پشیمون میشی نه فردا و پس فردا... چند سال دیگه...

و اون روز خیلی دیره...


شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
دانلود کنید

در ادامه تغیر روند وبلاگ. سه تا اهنگ برای دانلود :



http://s1.picofile.com/gitan/Music/08.Deltangi.mp3.html


http://s1.picofile.com/gitan/Music/%D8%B9%D9%84%D9%8A%D9%85%D9%8A.mp3.html



http://s1.picofile.com/gitan/Music/Nima%20Allameh%20Ft.%20MTI%20-%20Doroogh%20_R_B%20Version___wWw.MuSiCaAl.com__.mp3.html

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
بی شک مرا خر فرض کرده!!!

ماه قبل: می خواهم خطم را عوض کنم


هفته قبل: می خواهم گوشی ام را خاموش کنم


دیروز: دارم میرم سفر ، گوشیم انتن نمیده



فردا... و فردا... و فردا...


        " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد"


می دونید الان چی می چسبه؟ گوش دادن به اورال با صدای بلند....

جمعه 6 فروردین ماه سال 1389
÷

امدم اما

امدنم را دوست ندارم.


اینجا را دوست دارم   

_خیلی زیاد_


اما اگر فقط...


ناچارم کرده اند که درش را تخته کنم...

_دیگر زخم به استخوان رسیده است_


اما دلم نمی آید...


اینجا می نویسم

اما خود واقعی ام را می برم در گوشه ای دیگر پهن می کنم.




تقسیم را دوست ندارم

اما تقسیمم کردند


اینجا تخته نشد


فقط دل نوشته ها و سر گذشتم از اینجا پرید و به جای دیگری رفت



پایان برای خود واقعی ام.


اینجا هنوز ادامه دارد... اما من دیگر در ان پیدا نیست! آنچه پیداست که برای شماست!!!

شنبه 29 اسفند ماه سال 1388
1

سال جدیدمون هم توی این خراب شده تححویل شد!


تنهای تنها...

شنبه 29 اسفند ماه سال 1388
هم اغوشم

من نه فقط تنهایی را حس می کنم که میبینمش که در کنارم نشسته! با من می خوابد، در اغوشم. میکشد گاه هم صحبتم می شود و گاه با هم قدم می زتیم. سال تحویل را با وبگردی گذراندن هم عالمی دارد عالمی غمگین اما به مراتب سنگین!!!


شنبه 29 اسفند ماه سال 1388
do you remember ? its for you.  my asena

The whispers in the morning Of lovers sleeping tight Are rolling like thunder now As I look in your eyes I hold on to your body And feel each move you make Your voice is warm and tender A love that I could not forsake 'Cause I am your lady And you are my man Whenever you reach for me I'll do all that I can Lost is how I'm feeling lying in your arms When the world outside's too Much to take That all ends when I'm with you Even though there may be times It seems I'm far away Never wonder where I am 'Cause I am always by your side We're heading for something Somewhere I've never been Sometimes I am frightened But I'm ready to learn Of the power of love The sound of your heart beating Made it clear Suddenly the feeling that I can't go on Is light years away

شنبه 29 اسفند ماه سال 1388
عیدی می دهم ( به جون خودم)

اینجا خونه ی منه


تمام همسایه هام رو  مثل فامیل های مجازیم دوست دارم


و می خوام سر سال تحویل یه جایزه بهتون بدمیه عیدی....


اما فقط باید به این سوال جواب بدید:


اون چیه که وقتی داری دوست نداری داشته باشی و وقتی که نداری دوست داری داشته باشی؟




پشیمون شدم. ببخشید. واقعا ببخشید...

تنهایم

تنهای تنهایم


سالم را اینجا تحویل میکنم


در همین خا نه ی مجازی


اینجا تنها جایی است

تنها کسی است

که دارم


تنهایم

تنهای تنهایم

شنبه 29 اسفند ماه سال 1388
یعنی عید نوشت
اول ببخشید من زیادی رک هستم. خصوصا در حال حاضر که دل و دینم برفت و دلبر به ملامت برخاست! دیروز-جمعه- و امروز- شنبه و روز عید- دارم میرم سر کار! نه به خاطر پولش. شاید چون جای دیگه ای ندارم که برم! عید مال بچه گی بود و مهمونی رفتن و مسافرت رفتن و عیدی گرفتن یا حتی لباس عید خریدن! چه شوقی داشت! اما این روز ها ... انقدر توی زندگی فرو رفتیم که هیچی نداریم. نه خانواده - صبح ساعت 6 میایم بیرون تا 12 شب- نه مهمونی و فامیل - شوهر خالم پاشو قطع کرده بودن و من یه هفته بعد تازه فهمیدم/ مادر بزرگم از کربلا بر گشت و من اصلا نمی دونستم که رفته- نه دوست - ماه هاست که ندیدمشان و زنگ که میزنم میگویندم:"نامرد"- نه خرید عید ... و نه هیچ چیز... و نه هیچ چیز... و نه هیچ چیز...



ببخشید پای درد دلم باز شد!



رابطه های 21ام مثل دایره تو سری خورده هستند. شاید بیضی! هر جا باشی یکی کنارت هست، و همیشه فاصله ی تو تا مرکز بیضی با یکی دیگه برابره. از یکی کمتره و از یکی بیشتر! اما جالب اینجاست که بیضی دو تا مرکز داره و تو نمیتونی هر دو بعد ادم های امروزی را هم زمان ببینی! خلاصه اینجوریه! تو هرچی به یک بعد نزدیکتر بشی شک نکن که کس دیگه ای به بعد دیگر به اندازه ی تو نزدیک هست! اما اصلا رابطه باید پاره خط باشه. بدون خم . پیچ و اما و اگر و شاید و ولی و ... (این کوفت زهر مار ها مثل این مثل خواهرمه و این یکی مثل برادرمه و این خوبه و ...)


اصلا اخر سالی ک..م تو زندگی



همین

نقطه.

پنجشنبه 27 اسفند ماه سال 1388
شکل رفتن

رفتنت را 

-هرچند سخت- اما پذیرفتم

-گفتی که بر میگردی-


... ... ... ... ... ... . . .


رفتی


دلت تنگ نشد

در خاطرت جایی نداشتم


تو رفتی که بروی

و از شکل رفتنت شکه شدم


از دوریت غصه نخوردم 

فقط

از دل سنگت چشم دیگری داشتم





دیروز که میرفتی با اشتیاق پریدی و بی هوا از هزاران چشم بوسیدی و گریستی...


امروز وقت رفتن حواست پیش من نبود و چشمانت جای دیگری را می پایید و من دلیل اضطراب نا اشنایت را هرگز نفهمیدم...


-    ...    -



نقطه.




خوش به حالت... قایقت هنوز لب ساحل پهلو گرفته... هر چند بی سرنشین و منتظر.... قایق مارا یکی سوار شد و برد و در مه گم شد که اصلا از زلال اب خبر نداشت و تنها از قایق سواری خوشش می امد! برایش قایق و صاحب قایق مهم نبود... شنیدنم درد می کند ! فکر میکنم رگ های قلبش گشاد شده! اخه بیچاره "شنیدنم" تا حالا خیلی دروغ شنیده1

پنجشنبه 27 اسفند ماه سال 1388
200

دیشب رفتی و ...


و عجیب رفتی


2 روز دیگر عید است و م ن حس نمی کنم... اصلا...


نه خانه تکانی کردم و نه...

دیگر هیچ چیز


این هم 200 امین پست، و مثل صفر ، خالی





عشق 

بعضی وقت ها مثل یک گیلاس بزرگ میمونه که قراره درسته قورتش بدی...


یا توی گلوت گیر میکنه و خفه میشی


یا با کلی بدبختی پرتش می کنی بیرون


یا اگه خیلی خیلی مرد باشی شاید بتونی قورتش بری و لذتش را ببری

چهارشنبه 26 اسفند ماه سال 1388
دست خط یادگاری

دست خط زیر که دل-یار در وبلاگ دل-زاد  یادگار گذاشت:


"خدایا  

من خیلی دوسش دارم.....   


یه جوری بهم بگو گناه نکردم.....  


خدایا بگو تو این رابطه تو هم کنارمونی  


خدایا  خیلی دوست داریم"

سه شنبه 25 اسفند ماه سال 1388
خواب

دستم را توی حلقم فرو میکنم


باید هر طور شده این خواب آور های لعنتی را بالا بیاورم


سالهاست که خوابم کرده اند


اما این اواخر زیادی به خوردم داده اند! خوابم...


عجیب خوابم برده است



و هیچ نمی فهمم.



نقطه.

یکشنبه 23 اسفند ماه سال 1388
هفت برم


آه که دیشب تا صبح هفت برم عشق را کشف کردم



همین.



نقطه.

شنبه 22 اسفند ماه سال 1388
دل بستگی

بعضی وقت ها دوست داری به بعضی چیز ها و بعضی کس ها دل ببندی که می دونی از خواب گذرا ترند و لی انقدر دوست داشتنی هم هستند که ححتی در خواب هم نمی توان دیدشان... و چه شیرین دل بستنی است این دل بستن ها.... و چه جان سختند بعضی خاطره ها... و چه عمیق بعضی زخم ها... و امان از یاد گار ها... یادگاری هایی که امانت را می برند و هرجا چشم می اندازی لمسشان میکنی.... لا مذهب اخه انگار رنگ چشماتو به همه دنیام پاشیدی... ... رفتم تو بی راهه... (باز هم) ببخشید این ها مال چند ماه دیگه هست (برام دعا کنید که نباشه)

پنجشنبه 20 اسفند ماه سال 1388
بهترین وصف من



شاید تا به امروز کسی مرا اینگونه توصیف نکرده باشد: 

"کله شق"





چقدر دوست دارم ان لحظه ی وضو را 

   و آنچه را که دوباره دستم می کنم


و یاد تو

سه شنبه 18 اسفند ماه سال 1388
من فقط عاشق اینم

" من فقط عاشق اینم ...

الکی بگم ...

تو بگی که نمی تونم...   "


و من فقط ارزو می کنم که تمام جدا جدا شدن هایت الکی باشد...



کاش اشک هایت الکی باشند...


کاش وقتی مچت را محکم گرفته بودم، شوقت برای رفتن زیر ماشین الکی بود...


کاش عشقت الکی بود...


کاش خوبی هایت را می شد الکی پنداشت...


کاش ...

اگر الکی بودی اینقدر از خودم بدم نمی امد



نمی دانم...

اما باور داری از روزی که من و تو "من" شده ایم، شعر ها چقدر زیباتر شده اند؟


گویی تمام خواننده ها یکی از شعر هاشان را فقط برای من و تو سروده اند...


انگار میم و نون کل حروف الفبا را زیر و رو کرده اند...


انگار نقطه دار ها را ختنه کرده اند و پای بی نقطه ها دامن های چین خورده...


انگار تو، دیگر تو نیستی،

درست مثل من که دیگر نیستم



انگار ...


انگار از لبت نوشیدم...

انگار به دورت تابیدم...


انگار با نگاهت به من گفتی:

اگه دلت خواست بی تابم کن



انگار همه چی آرومه... 




من فقط عاشق اینم

الکی بگی جدا شیم


الکی

یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1388
صادق

بعد از غروب

در شبی از شب های پایانی ماه


کاسه آشی را دستم گرفتم و از کوه بالا رفتم


-نه زیاد بالا-


و در گوشه ای نشستم و

در چشمان سگ ولگرد صادق هدایت خیره شدم


آنجا خودم را دیدم، شما را هم دیدم


گویی مهمانی بود و من انجا تمام مردمان را دیدم!!!

جمعه 14 اسفند ماه سال 1388
صفت 21 ام

دختر ها...


نه


پسر ها هم...


باز هم نه...


تمام ادم های این قرن سیاه 21 

صفت های خویش را فراموش کرده اند


چونان سگ


نه... سگ اینگونه نیست....


شایدد چون گربه... 


هرچه به پایشان بریزی 

هرچه تر و خشکشان کنی

هرچه از جان بگذاری برایشان

در نهایت

دیگری که امد


تکه ای غذا که جلویشان انداخت

چنان به لیسیدن کفش هایش مشغول می شوند


که تو حیران می مانی

آیا هرگز وجودی هم داشته ای؟!



اما نه...

گربه ها فکر نمی کنند


ولی این انسان های 21ام 


فکر میکنند  (و واقعا فکر را می کنند)

و در مرداب ذهنشان

 لاشه ی تو را به سنگ توجیهاتشان می بندند 

و می اندازنت تا در قعر گند اب متافن وجدانشان خفه شوی


صدایت در نیاید و انقدر با باکتری های افکار مسمومشان خوبی هایت را تجزیه کنند تا جزئی از مرداب شوی


و سپس حق را به خود می دهند 

جمعه 14 اسفند ماه سال 1388
مسموم

مدتی است که

 دستم به سمت کیبرد میرود،

نوشتنش بیرون می جهد،


اما وقتی خون نوشته هایم بر چرک نویس دنیای مجازی می پاشد


میبینم که درونم، چقدر تکراریست


و باز هم می خواهم رگ دستم را بزنم 

و باز هم خون نوشته های سیاهم را اینجا بپاشم


تیغ کیبردم کند نشده است


شاید رگ های من ملتهب شده اند


یا قلبم جان ندارد این خون سیاه لعنتی را در بدنم بگرداند


فشارم بالاست


و این خون سیاه لعنتی

این واژه های لجباز که مثل قیر مذاب 

سلول هایم را مسخ میکنند

از پارگی شاهرگم بیرون نمی ایند



پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1388
فکر میکنم

گاهی وقت ها فکر می کنم

هیچ نداری


مگر نیم جو معرفت ...


شاید...





یه مدت پیش یه دوستی یه چیزی گفت که من خیلی به دلم نشست با اجازش اینجا می نویسمش :


"سهم من از هم بستر قصه ی همان مرغان مهاجری ست که فقط می گذرند..."

پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1388
ماده گرگ

قابل توجه دوستان عزیز از امروز گودزیلا تغیر نام پیدا کرده و مفتخر شده به نام زیر که خودم براش انتخاب کردم:



ماده گرگ


البته ماده گرگ جان تنها دلیار کولی دلزاد هست

پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1388
دومین تصویر وبلاگ من

معمولا دوست ندارم توی وبلاگم عکس باشه. اما این دومین عکس را می گذارم. برای صاحبش صلواتی بفرستید.


چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388
آنچه که از آن هیچ سهمی نداشته ام

حذف شد



یکشنبه 9 اسفند ماه سال 1388
مرگ من روزی



*************************************

************مرگ واژه در لحظه*************

*************************************


_______تو

بودنم را جشن می گیری،


=================================

((((((((((((و من لحظه ها را، با واژه می روم))))))))))))

=================================



//در جمله هایم به دنبال "تا" نگرد//


که من،  ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،    بدون "تا" می روم

ادامه مطلب ...
یکشنبه 9 اسفند ماه سال 1388
بی ادم


عشق مرد

عشق پشت در یک خانه مرد

عشق سیلی هم خورد


عشق کبود هم شد

عشق اه ها کشید

عشق اشک ها ریخت


عشق را به خاک سپردند


عشق به اسرار الهی پیوست


مزار عشق هم به اسرار الهی پیوست


...


و بشر بدود به دنبال مزار عشق


خاک به خاک

-در تمام خاک زمین


شهر به شهر

مسجد به مسجد

حتی در خود خانه ی خدا

قرن به قرن

لحظه به لحظه...

بشر بدود به دنبال مزار عشق


و نمی یابی! 

ای بیچاره بنی ادم...


حتی مزار عشق را!!!

بلکه انتظار مرحمی باشد بر بی رحمی اجداد تو!


...


-هرچه عشق بود کشتید

- - کم از خون خدا نریختید

- - خون فرشتگان هم کم در شیشه نکردید!

- - - - نمک بر زخم عشق کم نپاشیدید...


ای بیچاره بنی آدم!!!


از همان لحظه ی بین در و دیوار عشق با زمین و زمینیان


عشق با قلب هر زن و مرد


عشق با جان ما


غریبه شد


و عشق

افسانه شد...


اما


ای بیچاره بنی ادم!!!


دریغا که

افسانه ی عشق را هم به خاک می سپاری...


برو

برو ای بیچاره بنی آدم

برو تا هم آغوشی حیوان

برو که باخته ای

و خبر نداری که چه باخته ای...


جمعه 7 اسفند ماه سال 1388
حرفهای ما هنوز ناتمام ...


تا نگاه می کنی،

وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! 


پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود


 آی ...

  ای دریغ و حسرت همیشگی! 



ناگهان چقدر زود دیر می شود

جمعه 7 اسفند ماه سال 1388
تقدیمی دیوانه وار (از-به)گودزیلا

کنارم بخواب و

به دورم بتاب و

از این لب بنوش


چو تشنه که آب وگل آتشی تو


حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من



 

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم



 

بخواب آرام پیش من

لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم و کن و دل را


به این عاشق ترین بسپار


 بخواب آرام پیش من

منی که بی تو میمیرم

لبت را بر لبم بگذار

که جان تازه میگیرم



download link:دانلود   

سه شنبه 4 اسفند ماه سال 1388
وارونه


من امشب لباس هایم را وارونه می پوشم


ای دنیایی که وارونه شدی...


و پشت سر هم ضربه میزنی


از جان من چه می خواهی؟


چون تو شوم؟


باشد


من امشب لباس هایم را وارونه می پوشم

جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
نظر سنجی

لطفا نظر بدهید


به نظر شما اگر تمام فاکتور ها در یک ازدواج درست باشند


و فقط مرد 3 سال از زن کوچکتر باشد



ایا این ازدواج می تواند موفق باشد؟!

جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
هرگز از دستت نمی دم گودزیلا



دل زاد

خاک تو سرت

اگه گودزیلا رو اندازه ی سر سوزن برنجونی



جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
فکر ها

این فکر ها هم جاهایی لنگ میزنند و خدا به دادمان برسد وقتی وسط کویر برهوت 4 چرخ فکرت پنچر میشوند! تو میمانی و بی انتها و بی کسی و 4 چرخ ... و گاهی این فکر هایی که در جاده های بیابانی پنچر میشوند یا موتور میسوزانند تعدادشان خیلی زیاد می شود! انقدر زیاد که فراموششان می کنیم!!!

جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
واژه های

 خیلی سطحی نوشتم. پیشنهاد نمیکنم بخونین. 

ادامه مطلب ...
جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
رکن

صداقت

رکن است

معرفت هم

    یک رکن است


اگر از تو معرفت خواستم،

به من نگو :

"می خواهی صداقت نداشته باشم؟"





ارکان دیگری هم وجود دارند:   مثل نجابت


مثل پاکی


مثل قابل اطمینان بودن

مثل وفاداری

و مثل خیلی چیز های دیگر


و شاید بعضی وقت ها بعضی کارها و بعضی چیز ها 


نه یکی 

که یکباره تمام ارکان را فرو ریزند!






چشمانم ...

می سوزند...



جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
خط

می دانی 

هر بار که یک اجر بر میداری

و من خیره، با تعجب تورا مینگرم


تو در پاسخ سوالی که در ذهنم میکوبد

 میمانی


و شروع میکنی به توجیه کردن


و با هر یک کلمه

که -نه در پاسخ- در توجیه پشت سر هم می بافی


کسی در دلم فراید میزند:

فردا هم ادامه خواهد داد

به توجیه های بی پایان

چشمانت را باز کن!

این نمی تواند باشد!



جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
دلم


دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد


و فکر میکنم هیچ چیز

مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

جمعه 30 بهمن ماه سال 1388
سکوت





سکوتم از رضایت نیست


دلم اهل شکایت نیست






پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1388
معرفت معرفت

باشد

امدی و این صفحه ی شیشه ای را خوب نگهداری کردی


   امدی و به من گفتی که سیب موز خورده بودی


رفتیم به سراغ اجر ها


و همانطور که اجر های خانه مان را روی هم ، رج به رج می چیدیم


تو هر از گاهی یکی چند اجر را بر میداشتی 

و در گوشه ی دیگر صداقت 

برای خود بدون منت


خانه ای دیگر  ساختی


زیر چشمی، حسرت الود... 

نگاهت می کردم


و در سکوت خویش مبهوت می ماندم



دیوار های خانه مان تا سقف رسیده بودند 


اما از جای خالی اجر هایی که برداشته بودی

باد سردی می امد


من جز ان دیوار های نیمه کاره

جایی نداشتم

جز تحمل سوز استخوان سوز باد

راهی نداشتم


اما تو

در طرف دیگر

برای خود بی منت 

خانه ای گرم داشتی



خانه ای ساخته از

                           انچه برای من کم گذاشتی

پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1388
صداقت صداقت صداقت


صفحه ای شیشه ای و گسترده بر فراز اسمان

شفاف 

در نهایت ظرافت و شفافیت 

شکننده در برابر کوچکترین ضربه


اما بسیار مقاوم  در برابر فشار

تحمل وزنی بی نهایت رادارد.


این صفحه ی شیشه ای،

صداقت است.



اجر های عشق و اعتماد یک رج در میان روی این شیشه قرار میگیرند و خانه ای میسازند. 


خانه ی زندگی من و تو...


این خانه را به سلیقه خودمان،

دوتایی،

هرطور که بخواهیم می سازیم 

      و با هر چه محبت که دوست داشته باشیم فرش میکنیم


و با تمام عاشقانه ها می اراییم


اما یگانه محبوبم، زیبا معشوقم

من بسیار نگرانم از ان روز 


که یکی از ما "اب پرتقال" بخورد 

و به دیگری بگوید "سیب موز بوده است"

ان لحظه، 

 گرچه ناچیز

اما شیشه ی گسترده ی صداقت ضربه ای می خورد


و پودر می شود



خانه مان 

ویران 

می شود


مراقب باشیم

مراقب باشیم

مراقب باشیم

بر تن لطیف احساس 

  خراشی نیندازیم

پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1388
بازنویسی "پیر چنگی" از مولوی

پاهای پیر مرد بیش از این یاریش نمی کردند. چند روزی می شد که هیچ نخورده بود. نگاهی به حال و روز خودش انداخت:

خسته، گرسنه، درمانده و بی کس با لباسهای پاره، و انقدر پیر که دیگر توانایی انجام هیچ کاری را نداشت. حتی نواختن و خواندن. 

دستش را روی سیم های کهنه چنگ حرکت داد. چنگ ناله ای کرد و پیر مرد را برد تا گذشته:


طنین اواز و چنگش شهره ی شهر بود و او گل سرسبد تمام مهمانی ها. چه زندگی پرزرق و برقی داشت! سراسر رفاه و شهرت و محبوبیت...


نا خود اگاه آهی کشید و اشک در چشمانش جمع شد. اما گرسنگی یادش اورد که باید به دنبال پول برود. به سمت قبرستان رفت بلکه در انجا خرده پولی از کسی طلب کند یا برای مرده ای چیزی بخواند.

اما هرچه گشت کمتر نصیبش شد. دیگر نایی برای راه رفتن هم نداشت. ناچار زیر سایه ی درختی نشست و این بار چشمش که به چنگ افتاد نتوانست جلوی هق هق هایش را بگیرد. در ان بی کسی و حال زار اسمان را نگریست و با صدای بریده خدا را فراید زد. در دلگفت خدایا اکنون که عمری را به خطا گذرانده ام و هیچ پناهی ندارم جز تو، چرا پناهم نمی دهی؟ خدایا تو به من برسان انچه را که نیاز دارم که تو تنها پناهی و جز تو امیدی نیست....

در همین حال و هوا بود که سرش را روی چنگ گذاشت و خوابش برد. اما گویی نه بر زمین قبرستان که بر ابر ها سر گذاشته بود. سبک تر از همیشه، از دنیا و هر انچه در ان است بریده و روحش را که پس از توبه سبک بال شده بود از تن رهانیده تا با فرشتگان هم صحبت شود.


در همین زمان پادشاه عادلی که در ان سرزمین زندگی می کرد نا گهان احساس خواب الودگی کرد و با خود اندیشید که این خواب الودگی نیم روزی بی دلیل نمی تواند باشد. پس به بستر رفت و خواب براو چیره شد. در خواب خداوند به او فرمان داد تا به قبرستان برود و به مرد خدا دوست و نیازمندی 700 دینار بدهد.

 پادشاه سراسیمه از خواب برخاست و به قبرستان رفت و هرچه گشت کسی را جز ان پیر چنگی ندید! در باورش نمیگنجید که پیرمردی چنگی اینگونه نزد خداوند عزیز باشد! 

او که اطمینان یافته بود کس دیگری در قبرستان نیست عطسه ای کرد و پیر مرد بیدار شد. 

700 دینار را به پیر داد و خوابش را تعریف کرد. 

پیر چنگی که از ان همه لطف خدا به شگفت امده  و از بزرگی و بخشش پروردگار شرمساریش به نهایت رسیده بود، چنگ را به گوشه ای پرتاب کرد و شکاند و از ان پس فردی با ایمان شد و تمام عمرش را به راز و نیاز پرداخت.


پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1388
عدل و ...

دوستان سریعا و حتما این مطالب را مطالعه فرمایید:


http://xooshe.persianblog.ir/post/647/

چهارشنبه 28 بهمن ماه سال 1388
خواب

این پست را بعدا تکمیل میکنم


فقط موضوع اینه: امروز با گودزیلا رفتیم مشاوره ازدواج(از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم)




و زیباترین جمله ی عاشقانه ای که در عمرم شنیدم:



نیکوتین من کجاست؟

سه شنبه 27 بهمن ماه سال 1388
صبر کن

عشق را نباید جست

بیش از سراب نمیابی... صبر کن عشق خود تورا خواهد یافت

و به وسعت دریا، به بلندای اسمان خواهد برد...

تو را خواهد برد تا خود خدا



پ.ن: اکثر اوقات که به وبلاگ دوستان خوبم میروم بعد از مطالعه ی مطالب زیبایشان جرقه هایی در ذهنم روشن می شوند که بعد به صورت یک پست در اینجا می نویسم.


سه شنبه 27 بهمن ماه سال 1388
قشر بی شعور

حالا هرچی می خوام نگم ... اخرش خودتون یه کاری می کنید که بگم


چه کار کنم؟


رفتی تو وبلاگش 30 صفحه مطلب خوندی....

اندازه ی دوصفحه براش کامنت گذاشتی...


با کمال وقاحت اومده اینجا نوشته: "من اپ کردم بیا!" 

 اونم نه فقط یه بار... هر دفعه میاد همینو مینویسه! نمیدونم بعضی ها فکر میکنن پیامبرن؟ و حتما وحی که نازل میشه بهشون، همه باید برن بخونن؟!!


اخه الاق، نفهم، چی بهت بگم؟ لااقل یه چیزی می خوندی....  ( حد اقل 2خط!)


  نه...؟!   حوصلت نمیشه؟ الکی یه تعریف میکردی؟!.... باز هم نه؟ یک عذر خواهی میکردی دیگه...


وبلاگ نویسی و کامنت گذاشتن هم فرهنگ و ادب خاص خودش را داره! 


خیلی بی شعورین بعضی هاتون


سه شنبه 27 بهمن ماه سال 1388
برایت سرودم گودزیلا

در لحظه های ناب

در اوج التهاب


در داغ بوسه ات

در لمس بودنت


گیر کرده ام،  

 وا مانده از نفس


حس نبودنت 

در عمر و در شتاب


می سوزاندم

در تارِ بودنم

در پود ان نگاه


می خواهمت به جان

می مانمت به تن

با طرز هر نگاه 

می سوزمت به عشق

کز جام مهر تو

غوغا به پاست مرا


ای جام آتشین 

برده مرا ز کین


در قلب بی طنین

نجوا سرا به دین


تو قسمت منی

تو پاره ی تنی

آب زلالمی 

دائم، جوارمی


ای قسمت مبین

فردا ز تو قرین


در تنگ این نشیب

در سخت ان فراز


دست مرا ببین

قلب مرا بچین

با شاخه های سبز

گل های نا شکیب


شوق وصال یار

با اعتماد عشق

در قلب خود نشان



و اما 


تفسیر ادبی بعضی قسمت های این شعر خودم از خودم: "در تار بودنم/در پود ان نگاه" : کلمه ی تار دارای ایهام هستش که هم بر میگرده به ساز تار در وجودم که نوای تورا سر میدهد. و نگاه تو چنان پولادی سخت است که از ضربه هایش می سوزم. اما معنی کلی: و معنی دیگر اینکه : نگاه تو و جان من چنان تار و پود به هم گره خورده اند و اگر پود نگاهت از تارهای وجودم حذف گردد، وجود من از هم خواهد پاشید. "می خواهمت به جان" با روحم و جانم تو را دوست میدارم و می خواهمت. "می مانمت به تن" : بدن من و غرایز من همیشه به تو وفادار خواهد بود و هرگز به سمتی دیگر نخواهد رفت. "برده مرا زکین" کسی که بدبینی ها و کینه ها را از من دور کرده ای و اعتماد و پاکی را برایم به ارمغان اورده ای "در قلب بی طنین/نجوا سرا به دین" در قلب من که همیشه ساکت و خاموش بوده است تو وارد شده ای و چنان نجواهایت در ان اثر داشته است که گویی دین من شده. "تو قسمت منی/تو پاره ی تنی" : قسمت در اینجا باز هم ایهام داره و هم میتونه قسمت و تقدیر اشاره کنه و هم استعاره از پاره ی تن باشد که البته با توجه به قرینه ی معنوی معنی دوم از قسمت بر می اید. "اب زلالمی": تو برایم مثل اب پاک و زلال و قابل اطمینان هستی. و معنی دوم: تو برای من که عمری را به تشنگی گذرانده ام چنان ابی زلال و گوارا هستی(بالاخره میخورمت گودزیلا جونم) "دائم جوارمی": گرچه از تو دورم اما یاد و خاطره تو چنان در روح و جانم جاودانه گشته که همیشه حضورت را در کنارم احساس می کنم. "ای قسمت مبین/ فردا به تو قرین" تقدیر منو تو به هم گره خورده است و این امر بسیار اشکار میباشد. و در انده من و تو به وصال خواهیم رسید و نزدیک خواهیم شد. "در تنگ این نشیب/در سخت ان فراز/دست مرا ببین": در این فراز و نشیب ها و سختی هایی که در راه وصال پیش رو داریم بامن باش و از من جدا نشو و بیا تا دست در دست هم و به کمک یبکدیگر تمام مشکلات را حل کنیم. "قلب مرا بچین/باشاخه های سبز/ گل های نا شکیب" غنچه ی قلب من که اکنون مانند گلی شده است را بچین که اکنون شاخه های ان سبز است و اکنون پر است از گلبرگ هایی که دیگر صبر و تحمل دوری را ندارند. پی تا پژمرده نشده اند و دیر نشده است گل قلبم را بچین. "شوق وصال یار/با اعتماد عشق/ در قلب خود نشان" : اکنون که گل قلبم را چیده ای و عشق من را باور کرده ای پس به وصال و معجزه ی خدا هم ایمان بیاور و به عشقی که در درون خودت هم هست اعتماد کن و گل قلبم را با تمام شاخو برگ و گلبرگ هایش در قلب خود بکار و پرورشش بده که اگر این کار را نکنی یا تعلل ورزی و بیش از ححد دیر شود ممکن است که قلب من درگذر باد های سرد پژمرده شود و بمیرد.


دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1388
روزمرگی

 

 فراموشی رسم این دنیاست، 


نمی دانم زشت یا زیبا! اما هست... 

ما همه چیز را فرا موش میکنیم حتی همین خدارا هم اگر هر از گاهی سر به سرمان نگذارد فراموشش میکنیم 


حتی خودمان را هم فراموش میکنیم تنها چیزی که می ماند روزمرگی است... 


و هر روز با یک احساس میگذرد، احساسی که فردا قرار است فراموشش کنیم... 


اما کاش می شد و می توانستیم همه چیز را فراموش کنیم ،


 به جز خدا،


 به جز ان منتظر مهربان و غریب، 


به جز عشق و وفاداری و محبت و ... در یک کلام انسانیت... 


دلم خیلی پره... 


اگه بخوام بنویسم و بگم حرفام تمومی نداره


نقطه.

دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1388
تحلیل های فلسفی اجتماعی من

می دونی من داشتم به ضمیر نا خود اگاه و قدرتش فکر می کردم. و می دونی که هر چیزی را باور کنی همون اتفاق برات می افته! حالا یه نگاه به خودمون بندازیم. ما چه چیزی را باور کردیم؟ خیانت؟ فساد؟ بی وفایی...؟ و هزارتا صفت پست دیگه که حتی توی حیوون ها هم پیدا نمیشه! خب. مشخصه. انتظار دارید چی را به سمت خودمان جذب کنیم؟؟؟!!! سعادت؟! خنده دار نیست؟! اما وضعیت از این هم وخیم تر هستش:

باور های جامعه ی ما داره به این سمت کشیده میشه!!! بدون اینکه خودمان بفهمیم!


فکر میکنید چرا اسلام میگه "حتی اگر با چشم خودتان دیدید که کسی زنا میکنه ، به هیچ کس نگید!" به خاطر اینکه بعضی مسایل نباید عادی بشن! و متاسفانه جامعه ی ما داره شتاب میگیره برای عادی شدن! حتی عادی شدن خیانت زن و شوهر به یکدیگه!!! و ما. فقط خود ما هستیم که می تونیم و باید جلو این شتاب را بگیریم. چه جوری؟ الان میگم:


خواهرم، برادرم، هر غلطی که میکنید فقط بین خودتان و خدای خودتان باشه. نیاید به همه بگید! و مطمئن باشید خدا ممکنه که چیزی که بین خودش و بندش بوده را ببخشه! اما اگر این گناه را یک نفر دیگه هم فهمید و باعث بشه همون یک نفر هم به اتکای گناه شما اون کار را تکرار کنه،دیگه این مسئله قابل بخشش نیست و گناه اون یک نفر هم گردن شماست! بیایید با کمک هم برای نسل بعدی جامعه ای زیباتر بسازیم.

و باور کنیم که قبل از دولت و دولت مردان، قبل از امریکا و اسرائیل و روسیه و چین و دشمن و .... تک تک من و شما هستیم که آینده و فردای ایرانمان و فرزندانمان را می سازیم!


عزیزان اگر دولت ها تغیر کنند اما فرهنگ ما تغیر نکند چه میشود؟ فرزندانی که با پول رشوه بزرگ می شوند، بچه های خیانت ، مردان بی غیرت، دختران بی حیا ،... و در یک کلام:

عادی شدن رذالت ها 

در فرهنگ یک جامعه و در فرد فرد اجزای ان (حتی در عادل ترین حکومت دنیا) چه نتیجه ای خواهد داشت؟؟؟!!!! سعادت؟!

مگر حضرت نوح 900 سال برای جامعه ای بیمار از هدایت نگفت؟ اثری هم داشت جز 6 نفر؟!


اما برعکس :

اگر ما از خودمان شروع کنیم و انگشت اشاره را به سمت خودمان بگیریم و جامعه ای را بسازیم که در ان کسی اگر می خواهد رشوه دهد یا بگیرد خجالت بکشد! جامعه ای با فرهنگ سالم و سالم ! انگاه در هر حکومتی هم که باشد، چه بسا فاسد و ظالم ، جامعه قدرت این را دارد که حکومت را اصلاح کند.

مثال:

مگر زمان حمله ی مغول ها ی وحشی ، پارس در امان نماند؟!!!!! مگر ایرانیان نبودند که حتی ان وحشی ها را عاشق ادب و ایین خود کردند و از ان وحشی ها پادشاهانی نسبتا عادل ساختند؟!!


هموطنانم ، عزیزانم ، بیایید دست در دست هم از خودمان شروع کنیم !!!




یکشنبه 25 بهمن ماه سال 1388
دیگه می گم...

دل ودینم شد و دلبر به ملامت برخاست 

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست


که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست


اینجا که قراره به زودی همه چیز حذف بشه! بذار دیگه بزنیم به سیم آخر و همه نا گفته هارو بگیم


یه راست اصل مطلب:
از گودزیلا خواستگاری کردم. خانواده من هم موافق بودن کاملا. خودش هم نظرش مثبت بود. خواهر بزرگش هم نظرش مثبت بود. 

مامانش مخالفت کرد! چرا؟ فقط به یه دلیل: گودزیلا 3 سال از من بزرگتره! 

تا اینجا مشکلی نبود می تونستم نظر مامانش را عوض کنم. اینقدر ها از خودم میبینم. اما...

((چقدر من از این کلمه ی "اما" بدم میاد!))  اما می دونید در اومده به من چی میگه؟!؟!!
با کمال پر رویی میگه:

""تصمیم سختیه! پای غرورم میاد وسط و حرف های اطرافیان! نمی تونم تو زندگی تورو بالا ببرم! از اطرافیانم خجالت میکشم.""

خب ! هنوز به اون مرحله از تکامل شخصیتی و عزت نفس نرسیدی که بدونی می تونی با تصمیم درست (گرچه مخالف نظر دیگران) به سعادت برسی! 

گودزیلا جونم یه اخلاق که داشتی و خیلی خوشم اومد ازت این بود که حس کردم مث خودم فقط واسه خودت زندگی میکنی و خودت را محدود به افکار بسته ی دیگران نمیکنی.
اما... (باز هم این واژه ی لعنتی)  اما خراب کردی...

نمی خوام اینجا بشه کلاس درس و هزار تا مثال برات بزنم از بیل گیتس تا هنری فورد و  ادیسون و انیشتین و شکسپیر و دانته و ....
تو خودت بهتر می دونی هرکی هرجای دنیا به سعادت یا حداقل موفقیت رسیده هرگز اسیر افکار مردمش نبوده...
تورو دوست داشتم چون ازاد اندیشی را در تو میدیدم...
تورو انتخاب کردم چون ذهنت یک ذهن بسته نبود... ذهن تحلیلی داشتی...

نمیدونم... شاید اشتباه کردم!
اما باور کرده بودم( یا حداقل فکر میکردم)  که من و تو می توانیم خوشبخت باشیم...
ناگفته ها زیادند، و تو از من دوری.
گفتمت تنها یک روز از زندگیت خواهم رفت و ان روزیست که خودت بگویی "نه"

و ان روز را که محال می پنداشتم چه زود فرا رسید!

( از فرارسیدن محالی در استانه ناباوری به فکر افتادم:در مواجهه با مرگ اینقدر شگفت نمانم!!!)

هنوز به خاطر دارم لحظه اولی را که دستانت را گرفتم : چشمانم را بستم و در دل با خدای خود اینگونه نجوا کردم : خدایا این رابطه را به تو می سپارم، اگر جدایی، هروقت که تو می خواهی. و اگر وصال باز هم انچنان که تو می خواهی

خدا همیشه دوستت دارم. و مطمئنم که خیلی دوستم داری. خدا می دانی در نهان دلم چه ارزویی دارم، و خدا چه زود مرا به ارزوهایم می رسانی و چه زیبا دنیا را در چشمم خار می کنی
خدایا به امید تو... کمکم کن تا انچه باشم که تو دوست می داری

شنبه 24 بهمن ماه سال 1388
*

چرا فکر میکنین فقط دختر ها * می شن؟

خب این ذهن روانی هم در یک بازه هایی قاطی میکنه!

* میشه!

شانس ما توی شب وانتاین هم مخ من * شده ... هم گودزیلای محترم...

اونم به چه شدتی....


الان اصلا اعصاب منت کشی ندارم


می خوای قهر کنی؟ بری؟ فکر می کنی من دوستت ندارم؟ دیگه روانیم کردی! چه کارت کنم؟

دو روز رفتی خونه مامانت همه حرفات یادت رفته! شدی یه ادم دیگه!


منم اینجا عین معتاد ها که تو خمارین صبح تا شب، شب تا صبح دارم خاطرات با تو بودن را به خودم تزریق می کنم...

به امید اینکه بهتر بشم و یه جونی بگیرم...


ولی

ولی لحظه به لحظه دیوونه تر میشم...!!!! تو چرا فک میکنی دوریت راحته؟


من دیگه صبرم تموم شده... امروز هم که دوباره گفتی به خاطر این* لعنتی 2 روز دیرتر بر می گردی...!!!!


 بیا دیگه من می خوام همه ی این وبلاگ رو  پاک کنم

شاید تا سه شنبه اینجا نمونم

زودتر بیا

این لحظه های اخره...

شنبه 24 بهمن ماه سال 1388
چشمانم

چشمانم به شدت می سوزند

 می فشارمشان

لعنتی ها.... ارام نمیگیرند!


چیزی در فضا پیچیده است


- خانه ای سوخته است؟ 


-نه نه... مثل اینکه چیزی است ...

مثل اینکه ماهی شده ایم و کلر در اب است


-اما بو، بوی سوختن است...


-آری، 

لیک، دلی سوخته است


- دل؟ اما این فضای مسموم ...

هزار و چند صد سال است که دنیا را گرفته


- و هزار و چند صد سال است که پهلوی دنیا شکسته

شنبه 24 بهمن ماه سال 1388
بازنویسی حکایتی از مولوی

خنکای نسیمی که وسعت دریا را به همراه داشت برای پوست چروک مرد، زیادی غریبه بود.

تمام عمرش را به مطالعه گذرانده بود. و این اولین سفر تمام عمرش، و تنها جایی بود که مجبور می شد انسان های دیگر را هم ببیند. نگاهی به اطراف انداخت و در دل گفت: " بیچاره ها!"  به سمت کشتی که می رفت دستان خود را جلو صورتش گرفت و سرش را اندکی به عقب برگرداند تا باد به پوستش نخورد. با هر قدم که بر می داشت به این فکر می کرد که " این کشتی و این ادم ها چقدر باید خوشبخت باشند که همسفری عالمی، چون من نصیبشان گشته"

"بادبان ها ها را بکشید" این صدای گرم ناخدا بود که فریاد می زد و گویی تمام کشتی به فرمان او بود که حرکت می کرد و راست نگاهش را می گرفت و به دل دریا میرفت.

دیگر خشکی دیده نمی شد، هرکس گوشه ای نشسته بود و سرش به کار خودش بود. مرد عالم با خود فکر کرد که ناخدا برترین فرد در این کشتی است ، نگاهی به اطراف انداخت و ناخدا را دید که جلو کشتی ایستاده و به دوردست خیره شده. نمی دانست سخن را چگونه اغاز کند.

پرسید:  آیا هیچ از علم نحو می دانید؟

ناخدا بدون انکه سرش را برگرداند گفت: نه

با شنیدن این جمله غرورش صد برابر شد و با لحنی تمسخر امیز گفت: نصف عمرت بر فنا!

با شعفی فراوان برگشت و رفت. ناله و جیر جیر چوب های کشتی زیر پای مرد به گوش ناخدا آشنا بود.

نیمه های شب تکان های شدید کشتی مرد عالم را بیدار کرد. چوب های پیر خسته تر از آن بودند که در برابر ضربات موج ها مقاومت کنند، هر کس به سمتی می دوید و هیچ کس به او و آنچه می دانست اهمیتی نمیداد. ترسان غرورش را زیر پا گذاشت، ناخدا را پیدا کرد و کمک خواست

ناخدا گفت: آیا از شنا کردن چیزی می دانی؟

و مرد این بار با صدایی لرزان : نه

و ناخدا با همان آرامش همیشگی : "کل عمرت بر فنا"

شنبه 24 بهمن ماه سال 1388
حرف مردم

از من دوری می جویی؟




        به خاطر حرف مردمان؟!


متاسفم 


برای حماقت خودم بیشتر


    و برای سطح فکر تو 





پ.ن: دختر ها دو وقت گریه می کنند:

1.وقتی فریب می خورند

2.وقتی می خواهند فریب بدهند

پنجشنبه 22 بهمن ماه سال 1388
سر آغاز

خیلی خستم

به زودی اکثر مطالب این وبلاگ را حذف می کنم. شاید بیش از  97% مطالب حذف شوند.

نام و بیان وبلاگ و شاید حتی لقب نویسنده هم تغیر کند!


فرصت اندکی باقی مانده. این چرت و پرت ها را که نوشته ام بخوانی، همه چیز شروع میشود....


زودتر بیا

صبر زیاد را دوست نمی دارم

سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388
هشدار

دارم به یه جاهایی می رسم....


که خیلی خطرناکه!


حواستون باشه....




   the negative vision



پ.ن : گفته باشم....  بعد نگین نگفتی...

سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388
نیستی اما یادت اینجاست



چقدر هم سمج هست؟؟!

  بابا دست از سرم بردار کچلم کردی!


تو دیگه کی هستی ؟ 

تورو خدا ...

یه لحظه فقط یه لحظه...



هرچی زور میزنم نوشتنم نمیاد...

اگه بخوام بنویسم باز هم فحش و دری بری می نویسم

اعصابم داغونه

ولم کنید... 

هزارتا فکر ریخته رو سرم


 حرف زدم

تا اخر روی حرفم می مونم و روی دلم پا می ذارم


 د اخه لعنتی تو چرا ؟

ححلا من یه قولی دادم...

تو که دختری و میتونی بزنی زیر حرفت

چرا منتظرم می ذاری؟

سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388
از روز های تحریم محبت

پرواز غیر منتظره

از میان بازوان هیچ کس


تنها....

در مسیر جاده هایی غم بار


لحظه هایی که با تو زندگی کردم

در روح و جانم جاودانه شده


گوشت گوشت تنم

جان جسم من

خون ، اصل و نژاد من

آب دریاهایم


شب نتوانست مقاومت کند

در برابر آینده ای

که تو را  از من برید


دوست معصوم و بی تجربه ی من 

نوباوه ی زود به ثمر نشسته ی من 


ای همیشه در وجودم

رنگ چشمان تو 

بر سرنوشت من خالکوبی شده است


تو در من از من زنده تری


وقتی حرف می زنم صدا صدای توست


این گریستن من صدای تو را بیرون می فرستد 


وقتی می خندم، این شادی توست که از من بیرون می جهد


     در ارامش ، گاه تو بود که اسرار دوستی فاش شد


رنج و عذاب روحی تو نتوانست به انتظار من بنشیند


و اکنون می دانم که دل هم خسته می شود

از کشیثدن انتظار


انتظار آن عطوفت و محبتی که همیشه مورد نیاز بود


آب دریاهایم

تا ابد در من

چه مرگ آشکاری

چه فردای اندیشمندانه ای





سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388
پراکنده و خالی

اینجا همه چیزو میگم! بعضی ها میگن نگو! عده ای هم لطف میکنن به ما میگن بی شعور...


عزیز اینجا شخصیه! مال خودمه. نه واسه تو می نویسم و نه واسه هیچ کس دیگه. خیلی ناراحتی میتونی نیای... 


یه جمله معروفی هست که همه به شوخی بیانش می کنن ولی حقیقته:


" خارجی ها کیرشون تو کسه، سرشون توکار. ولی ایرانی ها( بدبخت ها) سرشون تو کسه و کیرشون تو کار!"


حالا بهتون بر می خوره اینو نوشتم؟ به تخمم. به درک... 


  امروز ظهر منه الاق این همه راه اومدم خونه فقط به عشق این وبلاگ کوفتی که یه کم از خستگی هامو توش دفن کنم.


اصولا از نظر من، بشر ( یا بهتر بگم ...) هرچی میکشه و هر بلایی که سرش میاد به خاطر دوتا چیزه:  

1.شکم

  2.زیر شکم

 درسته که میگن خدا از هیچ چیز به اندازه شکم پر بدش نمیاد!


نمی دونم....    ببخشید....   حسابی قاطی کردم....


دوست دارم ازدواج کنم.  واقعا دوست دارم. ...


ولی راسته که میگن حفظ ایمان از نگه داشتن آتش توی دست سخت تره!


دارم می سوزم خدا...   سخته...    ولی نه برای جسمم...

که برای روحم...


و واقعا من که دیگه خودمو دارم میکشم... چرا مصلحتت نیست خدا؟!  چرا مثل بقیه موارد اینجا هم سریع کارمو راه نمیندازی؟!

وای که وقتی راه می رم حس میکنم این حدیث را که " زمین زیر پای ادم عذب می لرزه"


شما هم اگه خوب دقت کنید می فهمید....


به امید روزی که اینجا دیگر فقط مال دلزاد کولی نباشد....

روزی که دل زاد هم یک دل یار داشته باشد...

جمعه 16 بهمن ماه سال 1388
تلخ

:

" دلم واست تنگ میشه. هیچیم نیست فقط دلم گرفته.همین. خیلی دوست داشتم تو ترمینال ببینمت. ولی نبودی..."


" فکر کردم می خوای سوپرایزم کنی، وقتی سوار ماشین میشم بیای، ولی بعد که دیدم نتونستی بیای دلم گرفت... خوبه باید به این خواستن ها اما نشدن ها عادت کنم."

"محمد ماشین حرکت کرد. دوست نداشتم حرکت کنه. بد شکلی ازت جدا شدم."


"اگه گفتم خدا حافظ، نه اینکه رفتنت سادست، نه اینکه میشه باور کرد آخر جادست، خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها، بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا."


"مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نمی باشد..."


کاش راهی می یافتم که هق هق های دلم را در این صفحه نقاشی کنم...

پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388
هابیل- قابیل-قبیله-فراماسون

چرا قابیل هابیل را کشت

سلیمان بن خالد می گوید : به امام صادق گفتم : فدایت شوم مردم گمان می کنند حضرت آدم دختر خود را برای پسرش تزویج می نمود آیا صحیح است ؟ حضرت فرمودند : مردم این طور می گویند ولی آیا تو نمی دانی که پیامبر اعظم اسلام می فرمودند : اگر من می دانستم که حضرت آدم دختر خود را برای پسرش خویشتن تزویج می کرد من هم زینب را برای قاسم تزویج می نمودم . زیرا من از دین حضرت آدم بیزار نیستم راوی می گوید : گفتم فدایت شوم این مردم (یعنی اهل تسنن)گمان می کنند قابیل به این علت هابیل را کشت که بر سر خواهر خود نزاع و اختلاف داشتند . حضرت فرمودند : آیا نیز تو این سخن را می گوئی ؟! آیا حیا نمی کنی که که یک چنین مطلبی را علیه حضرت آدم که پیامبر خداست روایت می کنی ؟!؟ . گفتم : فدایت شوم پس برای چه بود که قابیل هابیل را کشت ؟ حضرت فرمودند : به علت مقام وصایت بود زیرا خدای علیم به حضرت آدم وحی نمود : مقام وصایت و جانشین و اسم اعظم خدا را به هابیل واگذار نماید هنگامی که این موضوع به گوش قابیل که از هابیل بزرگتر بود رسید خشمگین شد و گفت : من برای مقام وصایت و کرامت سزاوارترم لذا حضرت آدم آنان را مأمور کرد قربانی کنند تا خدا در این باره دستوری بدهد . و هنگامی که قربانی نمودند خداوند فقط قربانی هابیل را قبول نمود قابیل به علت حسادت هابیل را شهید نمود .
« فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ»
قربانی یکی از انان قبول و از دیگری نا مقبول شد .

خواندن ادامه مطالب به دوستانی که اطلاعات بالایی دارند توصیه می شود

ادامه مطلب ...
پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388
دل زاد

در نحسی 13 در توده  ی11 و در جین 66  در اولین ساعت

  

   در تراکم اعداد شیطانی، در اوج نماد های فراماسونی


امید معجزه ای به دنیا آمد


معجزه ای شیطانی ؟   یا الهی؟

       هابیلی؟ یا قابیلی؟



در کشاکش نامش 

با الفاظی ناصر


میم حا میم دال میم ه دال ی    : : :   دل زاد


  : زاده ی دل

: زاده ی عشق

همیشه در سفر   :  :  :   کولی


هابیلی بود اما نفسش به نهایت قوی ترین قابیل


قابیل درونش می جوشیبد اما بخارش چرخ های ارابه های هابیل را  می چرخاند.


این بود معجزه ای برای قبیله ی هابیلی، در نحسی بی شمار و ترادف قابیلی


به قافیه های حوا، به تسلیم عقل ادم و بنی ادم در برابر زن، به خواب ابدی هابیل


می ترسم


که اولین گناه ادم از نگاه زن جوشید

و اولین گناه بنی ادم هم در نگاه زن ریشه دوانید


                                                   می ترسم


نکند قابیلم، هابیلم را بکشد؟!!!!

نکند....

نکند...


چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388
13 بهمن
   تولدم بی تو غمگینه

                                           اما مبارک...

 

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

                                                          

دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388
می تونم طنز بنویسم؟

دیشب،

پس از انتظاری طولانی

شب زنده داری

  40 شب و 40 روز  پاچه خواری  

    

در یک لحظه آنی

برخورد چهار چرخ اتوبوس فضایی

با زمین ترمینال اتوبوس رانی


                           فرشته ای خدایی

از تبار گودزیلایی


به عشق آش سبزی

                    اومد به شهر شیراز



                                       گودزیلا لو رفته بود

کاملا از دست رفته بود

                                                

عاشقی بد دردیه

عقل و هوش و باخته بود


          کار فرشته سخته

طناب این عشقه خیلی سفته


فرشته ی مهربون

سخت نگیر به دوتا جوون


توی عمر دو روزه

              سه سال کمتر از یه روزه


                   گودزیلا خوشبخت میشه

   محمد اینو گفته


فرشته ی گودزیلا

گودزیلا دوستت داره


  فرشته جون با ما باش

راه ما خیلی سخته

مثل تموم خوب ها 

تو هم کنار ما باش

ادامه دارد...

جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
خیال

امده بود خوش گذرانی...


خیال باطل

گفتم به مهمانی دل خوش امدی   !    !    !


باز هم خوشا به معرفتش ...

گفت: نه

جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
می خوریم؟!


شاید نمی خوریم


دوست داریم که بخوریم


اما وقتی منطق میگوید: نمی خوریم





                        پس نمی خوریم




              ! ! !


نمیخوریم... می گذریم... می باریم...




ادامه مطلب ...
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388

شاید گهگاهی : پایان


احساس بد


                                           کاش می شد گهگاهی کلید شیفت زندگی را فشار داد و اینگونه نوشت:


ِ\ِِ :ِؤ» ـ< :<«ـ [ِۀِ ِّ »,ؤ،ـِ آٌۀآ آژ ]»] ِ آأ» ]آ ّأ» »ِآأ آژ ,َریال »ـ«،ؤ»!!!!


ؤآُـ »ِ "،ـِ ،ؤ«آژ »« ,آَریال ؛» < ؛ٌ] ]ُـ» ؤ<آ«ِ» < ،:ؤ »ِ :«» :] ّآِأ ّ] ِ: ؤ<آ«|ژَ: »ؤآ},] :«»>>>>>


,}ِّ أ«ِآِ "«أِ آُـ آِ«}آ>> آِ«}آ ُِ» آ[ؤ آُـ :ُ [آؤ ژ«أ"ِ 



یا خدا... منو ببخش... کمکم کن....


آدم هم نمیشم .... 



سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388
داستان کوتاه (نوشته خودم)
دستانم را گرفت و گفت: می خواهی با هم دوست باشیم؟


سرم را به نشانه تایید تکان دادم


...


گفتم: این همه پسر تو زندگی تو چکار می کنند؟


گفت: ما فقط با هم دوستیم، 

اونها مثل برادر های من هستند

و تو باید با این قضیه کنار بیای...!


گفتم: من اینجوری نمیتونم ، اگه قراره با هم باشیم ،باید با بقیه برات فرق داشته باشم.


گفت: فرق تو اینه که دوستت دارم


....


لبانش را که بوسیدم گفت: تو اولین کسی هستی که می بوسمش!

 

باورم شد.

 اما لحظه های بعد که باز هم گفت: ما فقط با هم دوستیم.

 انگار اتشی بود که به دلم می زدند!


....


در اغوشش گرفتم 

با هم زندگی کردیم


باز هم گفت: ما فقط با هم دوستیم


و می دانستم که این جمله یعنی: حق نداری از دیگر پسر های زندگی من بپرسی. یعنی: من فقط لحظاتی مال تو هستم که در کنارتم! یعنی: تو حق نداری نگرانم باشی....


...


اما او برای من یک دوست نبود، یک دنیا بود، و کسی که تمام اولین هایم را با او تجربه کردم. 

یک روز خواستم تلافی کنم گفتم: تو فقط برای من یک دوستی.

اشک در چشمانش حلقه زد و غذایی که دهانش کرده بودم را بیرون ریخت!


...


رفتیم....


رفتیم تا هم آغوشی...


و باز گفت: تو فقط برای من یک دوستی!!!


یادم به حرف هایش افتاد که: 

"من تامجردم می خوام همه جور دوست داشته باشم و همه جور دوستی را تجربه کنم"


حرف هایش که می گفت: تو تمام اولین های منی و قبل از تو با هیچ کس نبوده ام هنوز در ذهنم پشتک می زند...


از خودم می پرسم:

  مرز دوستی و عشق را کجا می داند؟  

دیوار های وفاداری را در چند کیلومتری خود ساخته است؟


                                          یادم به این افتاد: من فقط یک دوست بودم!!!

شنبه 3 بهمن ماه سال 1388
عشق

هدیه تولدم بود...

یا

هدیه جدایی

     یا

         تبلور ایثار عشق در تو...

بر اوردن ارزویم

به بهای از دست دادنت...؟؟؟!!!!


                                            

                        آه ای...             "اخرینم"


                               "میم تو" بی "نون" نگاهت مرده است 


                       آه ای...             "آخرین آرزوی براورده"


                               سوگندم را به خاطر داری؟ تو دیگر پایانی... و اغاز....


                      آه ای....             هق هق های بی وقفه


                                  امانم دهید.... بگذارید بنویسم....


                      آه ای....           اشک های پیوسته


 نمی دانم بگویم نبارید و بگذارید که تا قیامت از غمش بنویسم،

                                            یا بگویم خون ببارید و ببریدم


                       آه ای ....              ای....        ای.....           

                      ای دوست، معشوق ، محبوب...

                                                                ای دنیای من....


                                  آن لحظه ی اخر ، پشت سرت را هم نگاه نکردی...


                 به خدا که حال من از تو بهتر نیست

                      

شنبه 3 بهمن ماه سال 1388
م ن ا ج ا ت

از تو می پرسم خدا:


       دوست داشتن گناه است؟

                 عشق ورزیدن گناه است؟

                                     انسان بودن و بدون شهوت حیوانی معاشقه کردن حرام است؟


خدایا تو که پروردگاری و یگانه پناهی 

تو که آرزو هایم را براورده ساخته ای و...

                                                                   بی دریغ هدیه بارانم کرده ای


حال این ارزو دیگر فقط مال من نیست

                                مال ماست...

خدایا هدیه ات را باز پس مستان


خدایا تو مسبب الاسبابی و بر هر چیز توانا و همیشه از انجا می رسانی که در ذهن هم نمی گنجد،

                         خدایا خودت جورش کن

پروردگارا دل محبوب من به لطافت نفس های کودک معصوم 

                                  به پاکی اشک های همیشه جاری

                                                                       به وسعت مهربانی است


    به قلبش آرامش و سکون عطا کن 

                       

                   و تمام انچه ارزو دارد را بی دریغ عطایش فرما



"توکلت علی الله"


جمعه 2 بهمن ماه سال 1388
رنگ



       هیچ می دانی...


         که تنها رنگ وبلاگ منی!


و دنیای خاکستری من 

                تنها یک رنگ به خود دیده است: 

                                        

               رنگ یکرنگ تو



جمعه 2 بهمن ماه سال 1388
سقوط

پرش ناگهانی ساعت 4 از قله های خواب

....  سقوط ....

.................................................................حمام:


چمباتمه زدن زیر آب گرم تا اذان

و کمتر از یک ساعت اندیشه:


"""(((  حس می کنم خانه ام را از دست داده ام


          اینجا که عریانی ام را تمام قد به نمایش گذاشته ام


کمی عمومی شده است...


دیگر از الاق هم کاری بر نمی اید!


نمی دانم...


چنان زنان فاحشه خود را به نمایش بگذارم و از هورای تماشاچیان به خود ببالم


...یا...

خرجین الاقم را بردارم و چنان کولیان بروم تا انتهای غربتی دوباره...


                                                                                                      """)))




پ.ن: چه خوب می شد که پس از مرگ هم می توانستم اینجا بیایم و بنویسم!  از جهنم... یا بهشت!!!



پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388
ف-ع-ز

زندگی 

گذر زمان است در کشاکش تصمیم


زمان

تکرار لحظه هاست در پستوی تاریک انتخاب


انتخاب

تاروپود ماست زیر پای خدا و شیطان


و عشق...

رهایی است

رهایی از زمان و زندگی

و عشق...

مرگ انتخاب است 

دوشنبه 28 دی ماه سال 1388
فقط  ... فقط... فقط ...


گودزیلا 

 

شنبه 26 دی ماه سال 1388
چه شد؟

مصمم از خواب پریدم و امدم اینجا که یک کلمه را بزرگ بنویسم. و بر ان پایبند بمانم

این اولین پست من در این ساعت هست

و اولین تصمیم بزرگ من هم قرار بود در همینجا ثبت شود

اما نشد...

یک کامنت پشیمانم کرد

2 روز است که به یک چیز فکر می کنم: "الاق"

و شاید دیگر بروم الاق سواری...

از اینجا خیلی خسته ام

شاید این یک وداع باشد....

جمعه 25 دی ماه سال 1388
یک دوست
یه پست داشتم که میگفت:

انچنان زار بگریم بگریم ... بگریم... که بمیرم... چقدر به شانه های یک دوست برای هق هق کردن نیاز دارم این بغض لعنتی داره خفه ام می کنه کسی نیست هرگز کسی نبوده "داشتن یک دوست" بزرگترین ارزوی من است ***

فقط یکی بود که اون هم رفت!

و این نیاز من دارد سرکش میشود


چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388
غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود

دل بد مکن

وین سر شوریده باز اید به سامان

غم مخور


هان مشو نومید

چون واقف نه ای از سر غیب


باشد اندر پرده بازی های پنهان

  غم مخور


در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان 

غم مخور


گرچه منزل بس خطر ناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان

  غم مخور


کلبه ی احزان شود روزی گلستان....

 غم مخور

چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388
به...

 خیلی زود می شود به خیلی جاها زد:


به سیم اخر


به درک


به تخم


به کوچه علی چپ


برداشت اول: خوشبینانه اما دردناک: 

 "اما وقتی به سیم اخر زد انچنان لگد زد به تخمم که به درک واصل شدم و اون هم خودشو زد به کوچه علی چپ"


برداشت دوم: بدبینانه اما راحت:

"وقتی مرا شکاند و خودش را به کوچه علی چپ زد گفتم: به درک! به تخمم!"


برداشت سوم: حقیقت اما مثل همیشه تلخ:

"من روانیم! خیلی قاطی پاتیم!"


برداشت اخر: مرگ .




پ.ن: و من عاشق برداش آخرم!!!



   1      2      3      >>
Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

کد آهنگ