دارم به یه جاهایی می رسم....
که خیلی خطرناکه!
حواستون باشه....
the negative vision
پ.ن : گفته باشم.... بعد نگین نگفتی...
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|
دارم به یه جاهایی می رسم....
که خیلی خطرناکه!
حواستون باشه....
the negative vision
پ.ن : گفته باشم.... بعد نگین نگفتی...
چقدر هم سمج هست؟؟!
بابا دست از سرم بردار کچلم کردی!
تو دیگه کی هستی ؟
تورو خدا ...
یه لحظه فقط یه لحظه...
اگه بخوام بنویسم باز هم فحش و دری بری می نویسم
اعصابم داغونه
ولم کنید...
هزارتا فکر ریخته رو سرم
تا اخر روی حرفم می مونم و روی دلم پا می ذارم
د اخه لعنتی تو چرا ؟
ححلا من یه قولی دادم...
تو که دختری و میتونی بزنی زیر حرفت
چرا منتظرم می ذاری؟
پرواز غیر منتظره
از میان بازوان هیچ کس
تنها....
در مسیر جاده هایی غم بار
لحظه هایی که با تو زندگی کردم
در روح و جانم جاودانه شده
گوشت گوشت تنم
جان جسم من
خون ، اصل و نژاد من
آب دریاهایم
شب نتوانست مقاومت کند
در برابر آینده ای
که تو را از من برید
دوست معصوم و بی تجربه ی من
نوباوه ی زود به ثمر نشسته ی من
ای همیشه در وجودم
رنگ چشمان تو
بر سرنوشت من خالکوبی شده است
تو در من از من زنده تری
وقتی حرف می زنم صدا صدای توست
این گریستن من صدای تو را بیرون می فرستد
وقتی می خندم، این شادی توست که از من بیرون می جهد
در ارامش ، گاه تو بود که اسرار دوستی فاش شد
رنج و عذاب روحی تو نتوانست به انتظار من بنشیند
و اکنون می دانم که دل هم خسته می شود
از کشیثدن انتظار
انتظار آن عطوفت و محبتی که همیشه مورد نیاز بود
آب دریاهایم
تا ابد در من
چه مرگ آشکاری
چه فردای اندیشمندانه ای
اینجا همه چیزو میگم! بعضی ها میگن نگو! عده ای هم لطف میکنن به ما میگن بی شعور...
عزیز اینجا شخصیه! مال خودمه. نه واسه تو می نویسم و نه واسه هیچ کس دیگه. خیلی ناراحتی میتونی نیای...
یه جمله معروفی هست که همه به شوخی بیانش می کنن ولی حقیقته:
" خارجی ها کیرشون تو کسه، سرشون توکار. ولی ایرانی ها( بدبخت ها) سرشون تو کسه و کیرشون تو کار!"
حالا بهتون بر می خوره اینو نوشتم؟ به تخمم. به درک...
امروز ظهر منه الاق این همه راه اومدم خونه فقط به عشق این وبلاگ کوفتی که یه کم از خستگی هامو توش دفن کنم.
اصولا از نظر من، بشر ( یا بهتر بگم ...) هرچی میکشه و هر بلایی که سرش میاد به خاطر دوتا چیزه:
1.شکم
2.زیر شکم
درسته که میگن خدا از هیچ چیز به اندازه شکم پر بدش نمیاد!
نمی دونم.... ببخشید.... حسابی قاطی کردم....
دوست دارم ازدواج کنم. واقعا دوست دارم. ...
ولی راسته که میگن حفظ ایمان از نگه داشتن آتش توی دست سخت تره!
دارم می سوزم خدا... سخته... ولی نه برای جسمم...
که برای روحم...
و واقعا من که دیگه خودمو دارم میکشم... چرا مصلحتت نیست خدا؟! چرا مثل بقیه موارد اینجا هم سریع کارمو راه نمیندازی؟!
وای که وقتی راه می رم حس میکنم این حدیث را که " زمین زیر پای ادم عذب می لرزه"
شما هم اگه خوب دقت کنید می فهمید....
به امید روزی که اینجا دیگر فقط مال دلزاد کولی نباشد....
روزی که دل زاد هم یک دل یار داشته باشد...
:
" دلم واست تنگ میشه. هیچیم نیست فقط دلم گرفته.همین. خیلی دوست داشتم تو ترمینال ببینمت. ولی نبودی..."
" فکر کردم می خوای سوپرایزم کنی، وقتی سوار ماشین میشم بیای، ولی بعد که دیدم نتونستی بیای دلم گرفت... خوبه باید به این خواستن ها اما نشدن ها عادت کنم."
"محمد ماشین حرکت کرد. دوست نداشتم حرکت کنه. بد شکلی ازت جدا شدم."
"اگه گفتم خدا حافظ، نه اینکه رفتنت سادست، نه اینکه میشه باور کرد آخر جادست، خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها، بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا."
"مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نمی باشد..."
کاش راهی می یافتم که هق هق های دلم را در این صفحه نقاشی کنم...
چرا قابیل هابیل را کشت
سلیمان بن خالد می گوید : به امام صادق گفتم : فدایت شوم مردم گمان می کنند حضرت آدم دختر خود را برای پسرش تزویج می نمود آیا صحیح است ؟ حضرت فرمودند : مردم این طور می گویند ولی آیا تو نمی دانی که پیامبر اعظم اسلام می فرمودند : اگر من می دانستم که حضرت آدم دختر خود را برای پسرش خویشتن تزویج می کرد من هم زینب را برای قاسم تزویج می نمودم . زیرا من از دین حضرت آدم بیزار نیستم راوی می گوید : گفتم فدایت شوم این مردم (یعنی اهل تسنن)گمان می کنند قابیل به این علت هابیل را کشت که بر سر خواهر خود نزاع و اختلاف داشتند . حضرت فرمودند : آیا نیز تو این سخن را می گوئی ؟! آیا حیا نمی کنی که که یک چنین مطلبی را علیه حضرت آدم که پیامبر خداست روایت می کنی ؟!؟ . گفتم : فدایت شوم پس برای چه بود که قابیل هابیل را کشت ؟ حضرت فرمودند : به علت مقام وصایت بود زیرا خدای علیم به حضرت آدم وحی نمود : مقام وصایت و جانشین و اسم اعظم خدا را به هابیل واگذار نماید هنگامی که این موضوع به گوش قابیل که از هابیل بزرگتر بود رسید خشمگین شد و گفت : من برای مقام وصایت و کرامت سزاوارترم لذا حضرت آدم آنان را مأمور کرد قربانی کنند تا خدا در این باره دستوری بدهد . و هنگامی که قربانی نمودند خداوند فقط قربانی هابیل را قبول نمود قابیل به علت حسادت هابیل را شهید نمود . |
خواندن ادامه مطالب به دوستانی که اطلاعات بالایی دارند توصیه می شود
ادامه مطلب ...در نحسی 13 در توده ی11 و در جین 66 در اولین ساعت
در تراکم اعداد شیطانی، در اوج نماد های فراماسونی
امید معجزه ای به دنیا آمد
معجزه ای شیطانی ؟ یا الهی؟
هابیلی؟ یا قابیلی؟
در کشاکش نامش
با الفاظی ناصر
میم حا میم دال میم ه دال ی : : : دل زاد
: زاده ی دل
: زاده ی عشق
همیشه در سفر : : : کولی
هابیلی بود اما نفسش به نهایت قوی ترین قابیل
قابیل درونش می جوشیبد اما بخارش چرخ های ارابه های هابیل را می چرخاند.
این بود معجزه ای برای قبیله ی هابیلی، در نحسی بی شمار و ترادف قابیلی
به قافیه های حوا، به تسلیم عقل ادم و بنی ادم در برابر زن، به خواب ابدی هابیل
می ترسم
که اولین گناه ادم از نگاه زن جوشید
و اولین گناه بنی ادم هم در نگاه زن ریشه دوانید
می ترسم
نکند قابیلم، هابیلم را بکشد؟!!!!
نکند....
نکند...
اما مبارک...
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
دیشب،
پس از انتظاری طولانی
شب زنده داری
40 شب و 40 روز پاچه خواری
در یک لحظه آنی
برخورد چهار چرخ اتوبوس فضایی
با زمین ترمینال اتوبوس رانی
فرشته ای خدایی
از تبار گودزیلایی
به عشق آش سبزی
اومد به شهر شیراز
گودزیلا لو رفته بود
کاملا از دست رفته بود
عاشقی بد دردیه
عقل و هوش و باخته بود
کار فرشته سخته
طناب این عشقه خیلی سفته
فرشته ی مهربون
سخت نگیر به دوتا جوون
توی عمر دو روزه
سه سال کمتر از یه روزه
گودزیلا خوشبخت میشه
محمد اینو گفته
فرشته ی گودزیلا
گودزیلا دوستت داره
فرشته جون با ما باش
راه ما خیلی سخته
مثل تموم خوب ها
تو هم کنار ما باش
ادامه دارد...
امده بود خوش گذرانی...
خیال باطل
گفتم به مهمانی دل خوش امدی ! ! !
باز هم خوشا به معرفتش ...
گفت: نه
شاید نمی خوریم
دوست داریم که بخوریم
اما وقتی منطق میگوید: نمی خوریم
پس نمی خوریم
! ! !
نمیخوریم... می گذریم... می باریم...
شاید گهگاهی : پایان
احساس بد
کاش می شد گهگاهی کلید شیفت زندگی را فشار داد و اینگونه نوشت:
ِ\ِِ :ِؤ» ـ< :<«ـ [ِۀِ ِّ »,ؤ،ـِ آٌۀآ آژ ]»] ِ آأ» ]آ ّأ» »ِآأ آژ ,َریال »ـ«،ؤ»!!!!
ؤآُـ »ِ "،ـِ ،ؤ«آژ »« ,آَریال ؛» < ؛ٌ] ]ُـ» ؤ<آ«ِ» < ،:ؤ »ِ :«» :] ّآِأ ّ] ِ: ؤ<آ«|ژَ: »ؤآ},] :«»>>>>>
,}ِّ أ«ِآِ "«أِ آُـ آِ«}آ>> آِ«}آ ُِ» آ[ؤ آُـ :ُ [آؤ ژ«أ"ِ
یا خدا... منو ببخش... کمکم کن....
آدم هم نمیشم ....
هدیه تولدم بود...
یا
هدیه جدایی
یا
تبلور ایثار عشق در تو...
بر اوردن ارزویم
به بهای از دست دادنت...؟؟؟!!!!
آه ای... "اخرینم"
"میم تو" بی "نون" نگاهت مرده است
آه ای... "آخرین آرزوی براورده"
سوگندم را به خاطر داری؟ تو دیگر پایانی... و اغاز....
آه ای.... هق هق های بی وقفه
امانم دهید.... بگذارید بنویسم....
آه ای.... اشک های پیوسته
نمی دانم بگویم نبارید و بگذارید که تا قیامت از غمش بنویسم،
یا بگویم خون ببارید و ببریدم
آه ای .... ای.... ای.....
ای دوست، معشوق ، محبوب...
ای دنیای من....
آن لحظه ی اخر ، پشت سرت را هم نگاه نکردی...
به خدا که حال من از تو بهتر نیست
از تو می پرسم خدا:
دوست داشتن گناه است؟
عشق ورزیدن گناه است؟
انسان بودن و بدون شهوت حیوانی معاشقه کردن حرام است؟
خدایا تو که پروردگاری و یگانه پناهی
تو که آرزو هایم را براورده ساخته ای و...
بی دریغ هدیه بارانم کرده ای
حال این ارزو دیگر فقط مال من نیست
مال ماست...
خدایا هدیه ات را باز پس مستان
خدایا تو مسبب الاسبابی و بر هر چیز توانا و همیشه از انجا می رسانی که در ذهن هم نمی گنجد،
خدایا خودت جورش کن
پروردگارا دل محبوب من به لطافت نفس های کودک معصوم
به پاکی اشک های همیشه جاری
به وسعت مهربانی است
به قلبش آرامش و سکون عطا کن
و تمام انچه ارزو دارد را بی دریغ عطایش فرما
"توکلت علی الله"
هیچ می دانی...
که تنها رنگ وبلاگ منی!
و دنیای خاکستری من
تنها یک رنگ به خود دیده است:
رنگ یکرنگ تو
پرش ناگهانی ساعت 4 از قله های خواب
.... سقوط ....
.................................................................حمام:
چمباتمه زدن زیر آب گرم تا اذان
و کمتر از یک ساعت اندیشه:
"""((( حس می کنم خانه ام را از دست داده ام
اینجا که عریانی ام را تمام قد به نمایش گذاشته ام
کمی عمومی شده است...
دیگر از الاق هم کاری بر نمی اید!
نمی دانم...
چنان زنان فاحشه خود را به نمایش بگذارم و از هورای تماشاچیان به خود ببالم
...یا...
خرجین الاقم را بردارم و چنان کولیان بروم تا انتهای غربتی دوباره...
""")))
پ.ن: چه خوب می شد که پس از مرگ هم می توانستم اینجا بیایم و بنویسم! از جهنم... یا بهشت!!!
زندگی
گذر زمان است در کشاکش تصمیم
زمان
تکرار لحظه هاست در پستوی تاریک انتخاب
انتخاب
تاروپود ماست زیر پای خدا و شیطان
و عشق...
رهایی است
رهایی از زمان و زندگی
و عشق...
مرگ انتخاب است
گودزیلا
مصمم از خواب پریدم و امدم اینجا که یک کلمه را بزرگ بنویسم. و بر ان پایبند بمانم
این اولین پست من در این ساعت هست
و اولین تصمیم بزرگ من هم قرار بود در همینجا ثبت شود
اما نشد...
یک کامنت پشیمانم کرد
2 روز است که به یک چیز فکر می کنم: "الاق"
و شاید دیگر بروم الاق سواری...
از اینجا خیلی خسته ام
شاید این یک وداع باشد....
انچنان زار بگریم بگریم ... بگریم... که بمیرم... چقدر به شانه های یک دوست برای هق هق کردن نیاز دارم این بغض لعنتی داره خفه ام می کنه کسی نیست هرگز کسی نبوده "داشتن یک دوست" بزرگترین ارزوی من است ***
فقط یکی بود که اون هم رفت!
و این نیاز من دارد سرکش میشود
ای دل غم دیده حالت به شود
دل بد مکن
وین سر شوریده باز اید به سامان
غم مخور
هان مشو نومید
چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان
غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان
غم مخور
گرچه منزل بس خطر ناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان
غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان....
غم مخور
خیلی زود می شود به خیلی جاها زد:
به سیم اخر
به درک
به تخم
به کوچه علی چپ
برداشت اول: خوشبینانه اما دردناک:
"اما وقتی به سیم اخر زد انچنان لگد زد به تخمم که به درک واصل شدم و اون هم خودشو زد به کوچه علی چپ"
برداشت دوم: بدبینانه اما راحت:
"وقتی مرا شکاند و خودش را به کوچه علی چپ زد گفتم: به درک! به تخمم!"
برداشت سوم: حقیقت اما مثل همیشه تلخ:
"من روانیم! خیلی قاطی پاتیم!"
برداشت اخر: مرگ .
پ.ن: و من عاشق برداش آخرم!!!
دیشب:
سر خوش می خندیدم و می رقصیدم و می خواندم:
یه دختر اهوازی دلم را گرفت به بازی....
گاهی با طنازی گاهی با لجبازی....
مادرم گفت: چه خبره؟ اهسته تر..!!!
همه ان شب شاد بودند
امشب:
مادر با تعجب:
چرا سر کار نرفتی؟
چرا توی اتاق تاریک؟
چرا گریه می کنی؟
چرا به هم ریخته ای؟ پریشانی پسرم؟ پسرم کجا؟
مادر نگران برای اینکه کمی جو سنگین را عوض کند می گوید:
"چی شده؟ دختر اهوازی قهر کرده؟"
پسر نتوانست جلو بغضش را بگیرد ، سرش را برگرداند و رفت در خلوت دلگیر خود....
امروز
تبعیدم کردی
به خدا دلم می خواهد بمیرم
ای ارزویی که تمام رویاهایم را رنگ حقیقت بخشیدی
می خواهی بروی...؟! تنهایم بگذاری...؟!
اما ای یگانه ی دنیای من
تو را به این دنیای گم شده می خوانم
من عشق را از تو فهمیدم
خدا را
زندگی را
باور را
صداقت، اعتماد ، زیبایی ، پاکی ...
حتی خودم را
از تو فهمیدم
امروز با اشک هایت چکیدم
امروز زیر افتاب : "نمی خوام" مصمم تو قبض روحم کرد و نفهمیدی
امروز گنجم را از دست دادم
و چه پوچ! حسودی ناچیز با گفتن کلامی... تاخت بر هستی ما!!!
امروز، زیر افتاب، دیواری بین ما بود
و من از ان دیوار ترسیدم
امروز ... امشب.. فردا... فردا شب ... هر روز ... هرشب... از خودم متنفرم
می بارم و نمی بخشم خودم را
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یک لحظه .. فقط یک لحظه فکر نکردم ... این چه تاوانیست که باید تا اخر عمر ....
خدا اگه برش نگردونی باهات قهر می کنم
خدا .... دوست دارم فریادت بزنمو بگمت که اگه بر نگرده دیگه نه من نه تو....
کم کم همراه اشک هایم
از بهت بیرون می ایم...
بهتی تا بی نهایت...
همین امروز ظهر بود که بسته سیانور را دستم گرفتم و چه عاشقانه نگاهش می کردم... راستی چرا خدا با پاره کردن برگ امتحان سر لج دارد؟
اگر کمی کوتاه می امد کار را یکسره می کردم
دویدم
بیست و چند سال دویدم
مگر که پیدایش کنم...
امروز با دستانی خالی و خسته
مثل همیشه شب شد.
به غروب که رسیدم
از غم خبری نبود
اندیشیدم: چه خوب! ( وتنها چند ثانیه اندیشیدم)
من بودم و نبودم درست مثل غم که دیگر نبود
i feel that i
قیصر امینپور دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد
چک های برگشتی
بیدارم نکنید
مادر و پدر رنج کشیده
بیدارم نکنید
قبض اب و برق و گاز
بیدارم نکنید
دنیای کثیف و ادم ها
بیدارم نکنید
طلب کار های نا مهربان
بیدارم نکنید
شما را به خدا
بیدارم نکنید
چشمانم را روی هم می فشارم گوشم را میگیرم و خدا خدا می کنم که : بیدارم نکنید
مگر من چقدر زنده ام؟ می خواهم زندگی کنم ! بس نیست این همه فشار؟
پس کو ارامش من؟ پس کی من برای من؟
اتا امروز من برای شما بود، بس نیست؟ بازش گردانید به خودم...
پ.ن: صدای "همه چی ارومه" را بلند می کنم، سر کار نمی روم، و یک صبح تا ظهر را روی تختم، در خیال به تمام ارامش ها چنگ می زنم ... افاقه نمی کند... چند ساعتی زار می زنم
نوازش کنان تن خسته ی درد را
می گریزم از خواب
به دنبال واژه ها رفتم تا ترس مسافر در خلوت شب
بی هوا عشق، تمام اندوه را در امتداد جاده چید
و رسیدم به بی کسی
به من می گویند حقیقت همیشه همان چیزی نیست که می گویند.
به من بگویید: همیشه راست می گویید؟!
.............................................
من از خلوت انسان ها می گریزم........هراسانم
برگرفته از دوست عزیزhttp://ps-neghab.blogsky.com/#
هر شب به پایان می اندیشم و
هر صبح که می بینمت دلم می خواهد هرگز به پایان نرسیم...
همیشه اول هر سخن یک شاید وجود دارد! خواه پنهان در رگ هر واژه!
شاید بشر هرگز از هیچ چیز اطمینان نیابد! حتی از قوانین نیوتون!
شاید وقتی که با یک جواب تلفن ندادن تمام دوست داشتن ها و عاشقانه ها سیاه می شوند، اصلا عشق وجود نداشته باشد!
شاید وقتی هزار بار عهد بسته ام و دل شکسته ام هنوز هم راه برگشتی باشد!
شاید طعم لب هایت را به قیمت شکستن دلی نازنین چشیده ام!
شاید آن لحظه که نفس هایمان شماره می شد، چشمانی مهربان می گریست!
کاش تمام دنیای واقعی هم با شنیدن یک "بی خیال" می شد هیچ!
گودزیلا امشب توی ترمینال به این شلوغی و جلوی این همه چشم
وقت خداحافظی که شد نتو نستی جلو خودت را بگیری و پریدی و بوسم کردی
گودزیلا تو اولین کسی بودی که وقت بدرقه عاشقانه دلم برات تنگ شد
گودزیلا حق با تو بود بدجوری جلو این زرد ها ضایع شدیم
گودزیلا دیگه شعرم نمیاد!
دوست دارم گودزیلا
زود برگرد
بدترین شکل دلتنگی برای کسی، این است که در کنار او باشی و بدانی که به او نمی رسی!
امروز با چشمانی اشک بار خیابان ها را با حضور دسته های سینه زنی گذشتیم و در جایی نشستیم و کاپوچینوی امریکایی خوردیم که هیچ نشانی از محرم نبود...
امشب بعد از نیمه شب که به خانه امدم فقط نشان از ستون هایی بود که از باسن مبارک وارد می شدند و از دهان خارج! طوری که حتی سخن هم نتوانستم بگویم!
گاهی با خود می اندیشم: انقدر به این الت بیچاره بی توجهی کر ده ام و تمام بدبختی ها را به سمتش حواله داده ام که دیگر جرات سر بلند کردن هم ندارد!
اما گاه می اندیشم: من از ان بیچاره سرخورده ترم! بیچاره ترم! بدبخت ترم...!
کمک هم نمی خواهم...
ای کاش خودکشی گناه نبود! یا لااقل گناهی بخشودنی می بود!
سرگشتگی های کولی دلزاد گویا هرگز پایان نمی پذیرند!
من که حرمت کس نشکستم و پرده ی کس ندریدم
چرا بر رگ غیرتم تاختند و ...
این درد دیگر گفتنی نیست ...
مرگ هم چاره نیست.
آخه خدا جونم قربونت برم این یکی دیگر کمرم را شکست. چه کار داری میکنی با من؟
اونقدر بد که حتی نمی تونم بنویسمش...
نمی دانم چرا این بار هق هق های بی صدایم تمام نمی شوند ...
دانستن درد بزرگی است
باز هم همان احساس لعنتی به سراغم امد...
گفت: از خودت بگذر، این بار هم فدا شو...
سر کشیدم و فریاد زدم: پس من چی؟ تا کی از خود گذشتن و از جان مایه گذاشتن و سر انجام پشیمانی؟!
گفت: تو خوب باش. دیگران هرچه می خواهند بکنند...
می دانستم که نمی توانم به حرف هایش گوش نکنم و سرانجام هرچه میگفت، همان می کردم.
گفتم: باشه. من خوب می شوم و هیچ کس را نمیکنم، اما این انصاف نیست که هرکه از راه می رسد ما را می کند که تا بناگوشمان جر می خورد...!
لحظه ای ساکت شد و دوباره شروع کرد که: نکن...نکن...نکن...
می خواستم ساکتش کنم دوباره سرش فریاد زدم که: باشه دیگه! نمی کنم! ولی اگه این یکی هم منو کرد دیگه نه من نه تو! اصلا از سر لج بازی هم که شده می رم همه را می کنم! فهمیدی؟!
خندید و گفت: یه حاجی بود یه گربه داشت، گربش و خیلی دوست می داشت، گوشت خرید بهر کباب، گربه پرید گوشت هارو خورد، حاجی اومد گربه رو کشت، رو سنگ قبر اون نوشت: یه حاجی بود یه گربه داشت..."
گریستم و گفتم: من گیاه می خورم، هرگز لب به گوشت نزده ام...
پ.ن :: دی وا نه ام می دا نم .. .. ..
سه بار
و با سه ادبیات بسیار زیبا و هر بار سه ساعت وقت گذاشتم و هر بار زیباتر از دفعه پیش ان لحظه های پاک را به تصویر کشیدم.
و هر بار با اتفاقی نادر و ناگهانی تمام مطالب گم شد!!!!
فهمیدم که:
انقدر مقدسی که نباید بنویسمت.
ان روز هم یک بعد از ظهر پنجشنبه پاییزی بود!!! یادم می ماند.
پنجشنبه 19 اذر ماه 88
قول داده ام ادرس وبلاگم را به کسی که تازه وارد زندگی ام شده است بدهم.
اما حس می کنم قرار است که تمام قد جلوی چشمانش عریان شوم و او تمام بدنم را قضاوت کند!
و از این بسیار می ترسم...
و بیشتر می ترسم چرا که فکر میکنم نه تمام بدنم که تک تک زوایای رمز الود وجودم، شخصیتم و روحم را نیز به کنکاش خواهد برد...
چه کنم؟
با روح و جانم،
تمام قد،
بی شرم و بی حیا
در برابر چشمانش
برهنگی ام را به تماشا بگذارم
یا به صداقتی ساده بسنده کنم
یا نقاب زنم و دورنگی پیشه کنم؟!
همین که دعوتم کردی
فهمیدم
خیلی غریبی
انقدر غریب
که کثافتی چون من را به حساب اورده ای
و شاید بیش از حد مهربان
شرمساری ام را بپذیر
جسارت تقاضای بخشش را ندارم
اما ...
اما تو را به اشک های مادرت
تو را به غربت و تنهایی پدر مهربانت
.... نمی گویم... که تو خود بهتر می دانی .... می دانی...
اما تو را به خدا... نکند برایم اشک بریزی...
من لیاقت اشک هایت را ندارم
من لیاقت بودن را ندارم
از خجالتت دلم می خواد بمیرم
خیلی دوستتون دارم اقا...
خیلی...
آنقدر خوب هستی
که نتوانم بنویسمت
پنجشنبه 12 آذر ماه88
ساعت 13 تا 18
یک دنیا
یک خورشید
یک روز
سالهایم شب بود و شبم بی ستاره
اسمان دلم سرخ شد و یخ ها جوشیدند
تا که طلوع کردی
در افتاب سوزانت چه کودکانه دنیای جدیدم را دویدم و نفس کشیدم و
سرانجام ...
زمین خوردم و سوختم
و تو سوختنم را که دیدی
رفتی
چقدر غریبانه
و چقدر زود
غروب سر رسید
وتو در شب گم شدی و
من در شب جان می کنم
پا درهوا:
1:بلا تکلیف و سر در گم
2:در حال دادن
سر به هوا:
1:حواس پرت و گیج
2:امیدوار و دعا گو
هوا: نیاز هر نفس
حوا: میلیارد میلیارد سال قفس
درمانده وا مانده گیج بی نوا مایوس افسرده نادم پشیمان احساس گناه خطر عشق مرگ واژه باران اشک غربت شکر حمد نماز خودم سردرگم پریشان ندیم واهمه ترس ازلت احساس شوق مرگ
.........................................بمیرم
...............................................................بمیرم
....................................................................................بمیرم
............................................................................................................................. ...
به میل نیست به عمل هست و اونکه علمش بیش و عملش کمتر روزگارش در دوعالم سیاه تر... وای به حال من... وای... بارون اومد. اگر چه لایقش نبودیم و رحمانیتش بر ما بارید. شاید همونطور که این نفس ها که می ایند و میروند از سرم زیاده اند و رحمانیتش ما را تا اینجا کشانده... یادش به خیر، روزی دستان رحیمش لحظه هایم را ورق می زدند. افسوس
بوی تعفن از لبه های پنجره قلبم بیرون میزند
و لبه ی تیز گیوتین را روی گردنم حس می کنم
یاد لب های شهوترانت افتادم
با رژلب صورتی
و لب های شرمگاهت که یک بار از روی شلوار لمسشان کردم
لبه های احساست تار و پودم را شکافت
و از نو بافت
چشمانم را می بندم...
تمام این لب ها و لبه ها را می بوسم
... چشمانم را باز میکنم:
لبانم را از لب پرتگاه بر می دارم
و باز هم هبوط و سقوت...
باز هم به مرامت بی مرام
خوش باشی
گفت چی شده اینقدر ناامیدی؟
گفتم مخم پریود شده و قلبم هم وارونه کار می کنه.
قهر کرد!
زندگی= زنده+گی حال اگر فرض کنیم "گی" مخفف "گاییدن" باشد انگاه داریم: زنده + گائیدن و با توجه به این که اخر زندگی مردن است داریم: زندگی= زنده بودن و گائیده شدن تا مردن یعنی همان سراسر سرگردانی و گم گشتگی و اوارگی و بی کسی یعنی گم کردن هدف و غرق شدن در روز مرگی یعنی زهر در کام و خنجر بر قلب خندیدن یعنی ... یعنی... بدبختی....
امروز که به بی راهه رفته ام شوق بازگشت دارم و توان آن ندارم! به بن بست سیاه چاله ها دیگر نوایی نیست وگرنه می آمدم. به شوق عشق بازی از عشقبازی دل کندن
به شوق افتاب یک دنیا را زیر ابر ها دویدن
اگر نایی داشته باشم
از خرابه های وجودم بوی تعفن می اید...
وقتی خودم وبلاگم را باز کردم و نوشته هاش را خوندم از نویسندش بدم اومد. برم گم و گور بشم. دوست دارم درش را تخته کنم. اما قبلش باید یه جوری از شر خودم خلاص بشم!
دقیقا 5 سال پیش هم ارزوی مرگ را داشتم که یک روز امین به من گفت: " برای چی می خوای بمیری؟"
گفتم:" قبل از هر چیز می خوام از دست خودم راحت بشم"
گفت: "وقتی که مردی تازه این خودت میاد بقل دستت میشینه! و به عبارتی تازه اول بدبختیت هست!"
راست می گفت!
دیروز با یحیی داشتم حرف می زدم گفتم : " یه عده توی این دنیا می رن به سمت خدا و اون دنیا توی بهشت حال می کنن، یه عده هم که توی این دنیا حالشون را می کنن و بی خیال خدا می شن، اما یکی مثل من که نه می تونه بی خیال خدا بشه و نه می تونه تکلیف خودش را روشن کنه هم تو این دنیا به "fuck عظما" میره هم تو اون دنیا!!!"
من عاشق باد و بارون و طوفان و ابر و خزان و زیر باران تنها تا بی نهایت و تا صبح پیاده و بدون چتر راه رفتن هستم. و عاشق تمام لحظه هایی که اسمان میگیرد و میبارد. دیوانه ام می دانم. و متاسفانه چند سالی است که شیراز یه بارون درست و حسابی نیامده! بارونی که تا صبح بتونم همراه شرشرش خیابان های خلوت را تا صبح بگردم و بگریم و هیچ کس اشک هامو نفهمه! و بعد یک هفته سرما خوردگی! چقدر اون تب بعد از یک شب عشق و اشک را دوست دارم. سرما را دوست دارم. وقتی صورت و دست هایم از سرما بی حس میشوند. وقتی توی کفشم پر از اب می شود و من با پاهایی که دیگر هیچ حسی ندارند هنوز زیر باران می روم.تنهای تنها.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
بیش از اندازه ات به پایت ریختم. خوب که نفهمیدی، چون دلم برای روزگار وصل تنگ شده.
دیشب تو اخرین حرف های دل من را شنیدی
اگر خواستی التماس دستانم را بپذیر ، تا دست در دست هم به سوی زیبایی ها بدویم
و اگر نه
اگر حس می کنی نمی خواهی از سیاهی ها دل بکنی و برای ذره ذره مردن تصمیمت را گرفته ای
دیگر کاری از من بر نمی اید.
تو را به خودت می سپارم که حتی خدا را هم نداری.
پ.ن: دیشب من احمق 12 تا 3 با تو حرف زدم و تو اخرش بالاخره تونستی یک بهونه پیدا کنی و بزنی زیر همه چیز. من که نمی تونم به زور بلندت کنم وقتی نمی خوای از خاک دل بکنی. برام سخته ولی یه بلایی سرم اوردی که می خوام بهت بگم: ... ... ... . ولی افسوس که دلم نمیاد.
ما که رفتیم...
در ان لحظه های سرشار از احساس بود که پرسیدم:
تعریفت از دوستی و دوست داشتن چیست؟
گفت: خب هیچی دیگه دو نفر یه مدت با هم خوش می گذرونن بعد هم میرن.
گفتم: همین؟؟؟!!!
گفت : "خب... اره... من فقط شادی هامو با تو قسمت می کنم و غم هام می مونه برای خودم، اما برای تو سنگ صبورم، همدم غم و شادی و نگرانی هات هستم. مرحم دردات هستم."
باز هم اشک ها امانم را بریدند: سرش فریاد زدم: تو حق نداری با خودت این کار را بکنی! تو داری خودت را نابود میکنی...
و او با چشمانی که غم را نمی توانست در اعماقش پنهان کند لبخند زد و مثل همیشه با چند کلمه مرا هم خنداند....
می دانستم که تصمیمش را گرفته فقط می خواست لحظه های اخر هم مثل گذشته خوب باشد و مرا خوش حال کند...
از غمی که تو چشماش بود تمام تنم لرزید
داشت از من خدا حافظی می کرد
اما برای سفری که برگشت نداشت
تصمیمش را گرفته بود
شاخه گلی را که خودم برایش گرفته بودم به سمتم گرفت و با لحنی مهربان و لبخندی زیبا گفت:
اینو یادگاری از من داشته باش شاید اخرین دیدار باشه...
بغضم شکست
می دونستم توی فکرش چی می گذره
نگاه ها مهم نبودند
هق هق کنان التماسش می کردم:
تو حق نداری... این زندگی فقط مال تو نیست
حرفم را قطع کرد و با همان لبخند و ارامش گفت: "مال تو هم نیست!"
خشکم زد. نمی دانستم چه بگویم چه بکنم
ادامه داد: "پس هر کاری که خودم بخوام باهاش می کنم"
و من هنوز از ان لحظه می سوزم و اشک می ریزم
هرگز اینگونه وا نمانده بودم
کاش راهی می یافتم که منصرفش می کردم
مسافر ما برگشت اما
این رفتن عجیب حکایتی است...
بسیار دوستش می دارم
همه چیز از یک بعد از ظهر شروع شد
وقتی تماس های مکررم بی پاسخ ماند
اخر شب
تماس که گرفت
انچنان زار می گریست که نتوانست سخن بگوید
...
بعد از ظهر فردا
چشمان زیبایش را که دیدم از اشک پر بود
می خواست بغضش را پنهان کند
می خواست من را خوشحال کند
با اسرار من رفتیم و این بار نه کنارم که روبرویم نشست
پرسیدم
طفره رفت
ذهنم به همه جا پر می کشید
بیش از دو ساعت بود که از تلاش من برای نفوظ به رازش می گذشت و او هنوز هیچ نمی گفت و فقط اشک می ریخت
چانه اش می لرزید بغض نیمه شکسته رهایش نمی کرد.
جلو اشک هایش را هرگز نمی توانست بگیرد
اما از هق هق می گریخت
آه که چه دردی روی دلم ریخت
وقتی
با لب های لرزان
چهره خیس از اشک
و صدای بریده
توانست یک کلمه بگوید ... ... ...
...
می خواستم همراهش اشک بریزم
درد بزرگی داشت که نه از دست من و نه هیچ کس کاری برایش بر نمی امد
...
درکت می کنم
سوسک...
در یک لحظه غفلت ...
پایش سر می خورد و ...
((در وان حمام گرفتار می شود))
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""مخمصه"""""""""""""""""""""""""""""""""""
از ان همه سفیدی به وجد می اید...
به خود می اید...
با هزار زحمت اندکی بالا می رود و ... دوباره... و دوباره .... پایش سر می خورد...
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""مخمصه"""""""""""""""""""""""""""""""""""""
و انقدر روی لطافت وان سر می خورد که می میرد...
یا با ضرب دمپایی و صدای خرد شدن استخوان هایش...
یا با جام زهر...
یا از بی کسی...
یا... یا... یا...
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""عشق""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
پ.ن::
و عشق
تنها عشق
تو را به غربت یک سوسک می کند مانوس...
وقتی پسرک به فریب های زن دل می بازد
روزها می گذرند و قلب پسرک با زن پیوند می خورد
و روزی که زن می رود و پسرک نمی تواند باور کند تمام دنیایش فریب بوده
ان روز پسرک به کمال دم جدا شده ی مارمولک می رسد.
..........................................................................................................
پ.ن: به راستی چه هارمونی عجیبی است بین
دل شکسته
حرکات ماهی بیرون از اب
تکان های دم مارمولک
و حیات....
کلاغ
به کلاغ
به بی کسی کلاغ که همه از او بیزارند
و سوسک
به مخمصه ی یک سوسک در وان حمام
به تمنای یک مگس برای ادامه زندگی در تار عنکبوت
و به لاشخور ها و کرکس ها
به کفتار ها و به خوک
به دم از بدن جدا شده ی مارمولک
و به عشق
به عشق که تو را به کشف تمام این ها وا می دارد و خود نمی فهمی ...
به احتمال زیاد دیوونه شدم. افسردگی شدید...!
اونقدر عاشق این کیبردم شدم که لمس کردن دکمه هاش را از لمس کردن دست های لطیف و سفید دوست دختر خوشگلم بیشتر دوست دارم!!!
چشم هام را میبندم دستهام را اروم روی کیبردم میکشم... همه منظم و یک شکل هستند... به فاصله های برابر... انگشتانم شروع میکنند و با ریتمی خاص تمام احساسم را به کیبردم میگویند. به رازداری اش ایمان دارم. تازه! او تنها کسی است که دستانم را که میگیرد تمام حرف هایم را می فهمد! همیشه هم درکم میکند. هرگز میان سخنم نمی دود یا بعد ها بی کسی ام را به رخم نمی کشد. به راستی که دوستش دارم. برای با او بودن نیازی نیست که از پلیس و گشت ارشاد بترسم. همیشه برای عشق بازی با دستانم اماده است. پریود هم نمی شود! به راستی که دوستش دارم. به راستی...
وقتی که کوه گرفتاری میریزه روی سرت و مسئولیتت روز به روز بیشتر میشه. تو در به در دنبال یک دستگیره و یه پناه گاه می گردی. دنبال جایی که بتونی بهش تکیه کنی. ولی هیچ چیزی پیدا نمیکنی. هیچ کسی نیست. حتی یک دوست که پناه درد دل هات باشه. عجب حس سنگینی است این بی پناهی و بی کسی.
تنها دل خوشی من توی زندگیم همین وبلاگ هست و 4 تا نظر و چند قطره اشک...
ببخشید ولی
دارم به fuck عظما میرم. یعنی دهنم سرویس شده.
پدر جان رفتی و این بغض را به من هدیه کردی؟
راستی پدر فکر نمیکنی برایم زود بود؟
گاه می ترسم که زیر این بار تاب نیاورم و چون تو راه فرار را برگزینم.
به تو حق می دهم. 25 سال این بار را به دوش کشیدی و خم به ابرو نیاوردی. دیگر زمان اندکی ارامش بود. اکنون که بغض لححظه ای از لحظه ای رهایم نمیکند می دانم چرا رفتی. سفر به سلامت پدر. مواظب خودت باش. راستی هرگاه که بازگشتی خوشحالمان می کنی.
امروز امدند و برق مغازه را قطع کردند.
چکم هم برگشت خورده! یک تک هزار تومانی هم توی جیبم نیست.
خدایا تو را چه شده است؟ چرا معجزاتت را نشانم نمی دهی؟
بغضم را دریاب.
اخرین 5 هزار تومانی توی جیبم را به راننده تاکسی دادم. 4 هزار تومان را به من برگرداند. در کیفم را که باز کردم در لا به لای کاغذ یادداشت های کوچک دنبال یک اسکناس دیگر می گشتم که شاید از دید من پنهان مانده باشد! اما هیچ نبود! به سوی خانه می رفتم. فکر اجاره خانه دیوانه ام می کرد! حقوق کارمندانم هم مانده است. نمی دانم شاید معجزه شده اما با اینکه 3 روز از تاریخ چکم می گذرد هنوز به بانک نرفته! تصمیم گرفتم که فردا سه تا از کارمندانم را اخراج کنم. شاید بتوانم هزینه ها را کاهش دهم. ...
حس عجیبی است وقتی به خانه می روی و وزن مسولیتی که احساس می کنی از تمام اجر های خانه بیشتر است. و اندوه کوچکی نیست وقتی بار روی دوشت را با پول توی جیبت مقایسه می کنی!
اما فکر میکنم اشتباه کردم. بهتر است بار روی دوشم را به خدا بسپارم. و پول توی جیبم را با توکل به خودش فزونی بخشم.
به راستی جز یاد خدا چه چیز می توانست مرا یاری کند و به من امید بخشد؟
به هر حال پس از رفتن پدرم باید به این شرایط خو کنم...!
میدانستم اتفاق می افتد اما باور نمی کردم.
همه چیز فقط در یک لحظه بود.
رفت
و دیگر ترس از سایه نبود، وزن بی حدی بود که شانه هایم را می لرزاند
حال "دل زاد" قصه ی ما باید بار یک زندگی را به دوش بکشد.
نمی دانم به دل تنگی ام بیندیشم یا به سرنوشت عزیزی که رفت یا به پول اب و برق و اجاره خونه و قسط عقب افتاده یا به چک دو میلیونی که فردا دارم و اه در بساط ندارم!
راستی فردا چشمان اشک بارم را چه کنم؟ چگونه بغضم را پنهان کنم؟ از روبرو شدن با فردا و ادم هایش می ترسم! از سوال هایشان وقتی اشک در چشمانم حلقه می زند! از جواب دادن به طلب کارها و از تلفنی که قطع می شود و از صاحب خانه هم می ترسم! از مادرم هم می ترسم وقتی می گوید: "شب که می ایی خیار و گوجه هم بخر" و از خواهرم که رعایت مرا می کند و در کرایه اش هم صرفه می کند!
نمیدانم! شاید بهتر باشد بروم به کلاس های تکنولوژی فکر و دیگر به هیچ یک از اینها فکر نکنم و فقط با خیال اینده ی روشن و ارزوهایم زندگی کنم!!! (ببخشید دلمان پر است به همه گیر می دهیم)
فکر میکنم بهتره برم دلم را یه صفایی بدم و یه دل سیر با خود خدا حرف بزنم. شاید یک گوشه چشمی به ما کنه!
نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم!!! به مرز جنون رسیده ام! شاید او هم به همین نمی دانم ها رسید که رفت! شاید!
وقتی که پرواز یک پرنده در اسمان مه الود شیراز ...
وقتی که نوار داریوش توی تاکسی...
وقتی که تمام لحظه ها نشانه هایی می شوند که اشک را روی صورتت جاری می کنند
وقتی که یک مرد در خیابان و شهر شلوغ و تاکسی و... نمیتواند جلوی اشک هایش را بگیرد...
و وقتی که نگاه ها به سمتش می ایند و ان راننده تاکسی بد اخلاق دیگر از تو کرایه هم نمیگیرد...
وقتی که تو با یک بار چند صد کیلویی روی دوش، چنان خود را می کشی که گویی فارغ از هر دردی.
و وقتی که می فهمی شمارش معکوس ثانیه ها برای قرار دادن بار چند صد تنی روی شانه هایت شروع شده...
وقتی که سرمای سایه ی سنگین ان سنگ، درست در فاصله ی چند ثانیه ای سرت تو را می ترساند...
واکنون
دقیقا در همین لحظه ها هستم.
شاید تا پست بعدی زیر فشار و سرما اگر تاب اوردم....
تصمیم گرفتن خیلی سخت میشه
وقتی که یک دختر خوشگل و ناز که دوستش هم داری به زبون بی زبونی بهت میگه برای سکس امادست.
و تو میمونی و دوراهی...
همیشه اونقدر توجیح وجود داره که بشه یک گناه را انجام داد و یه ذره عذاب وجدان هم نگرفت.
اما فقط یه دلیل وجود داره که بخوای به خودت و اون دختر بگی : "نه!" !!!
به نظر شما چه کار کنم؟
ما که ادعای آسمونی بودنمون گوش فلک را کر کرده بود ، امروز با یک تلنگر وقتی به خودم اومدم ، تنم سست شد و پاهام لرزید و چشمام بارید....
شاید همه چیز از اون جایی شروع شد که داشت خودش را هل می داد توی زندگیم و من هیچ چیز نفهمیدم! دنیا و النا و نفس سرکشم طوری احاطه ام کرده بودن که خودم و عهدم و عشقم و امامم را فراموش کرده بودم. واقعا عجب دنیایی است لحظه ای غفلت را بهانه می کند و طوری می بردت که خودت هم نمی فهمی داری می روی و به خود که می ایی ( اگر بیایی- و اگر وقتی می ایی اصلا دیگر خودی وجود داشته باشد) مبهوت می مانی که "چه شد؟!"
بله: "چه شد؟!" چه شد ان پسر عاشق امام زمان که وقتی دختر می دید سرش را پایین می انداخت و دست پایش می لرزید؟ چه شد که ان پسر در عرض یکی دو هفته دوست دختر پیدا کرد و لب هم گرفت و برای سکس هم برنامه ریزی کرد و اشک مادرش را هم در اورد و دل اطرافیانش را شکست و همه چیز گفت و چاک دهان را باز کرد و چشمانش را به روی همه چیز بست و ... و ... و.... که اگر بگویم دیگر به سراغم نمی ایید!
مانده ام! کسی نیست که مرا در یابد!
شنیده اید که " فکر ادم را داغون می کنه" ؟ صبح کنار ایینه که رفتم موهای سفیدم را که دیدم یادم امد که زندگی زیاد هم مهربانی نکرده است. و هر روز صبح اینه من را یاد اور می شود و تا اخر شب که به خانه باز می گردم یادم می ماند که زندگی من خلاصه شده در کشتی گرفتن پیاپی و بدون پیروزی با زندگی است و اکنون پنج سال است که زندگی دیگر به من ارفاغ نمیکند. صبح تا شب می دوم و جان می کنم و هرگز از پیشرفت نشانی نیافته ام. باز هم دارم نا شکری می کنم! خدایا مرا ببخش
توی اوج هوس یه کاری کردم که الان حسابی پشیمونم
به هر حال اب رفته به جوی بر نمی گرده....!!!
خدا رحم کنه.....
فقط همین
به نظر شما اگر من یک نفر را با حقوق 1 میلیون و پانصد هزار تومنی استخدام کنم بهتره یا 5 نفر را با حقوق 200 هزار تومنی؟
اگر اون یک نفر پروفشنال باشه و اون پنج نفر اماتور؟
باز هم به کنج سقف اتاقم رفتم و خودم را دیدم گیج شده ام! چقدر که انسان عجیبی هستم. نمی توانم خودم را بشناسم!
امروز فهمیدم:
همانطور که زیباترین لحظه های زندگی را یک دوست می تواند بسازد. تلخ ترین لحظه ها را هم فقط هم اوست که می سازد.
تذکر مهم:در این پست تمام هنجار ها را شکسته ام. آن را نخوانید.
(برداشت ازاد از دختر ایرانی)
حالم از این زندگی به تمام معنا کیری داره به هم می خوره. اصلا کس خواهره هرچی دختره. فقط به یه درد می خورن این قشر بی شعور: بزنی سر کیرت و همچین بکنیشون که نفسشون بالا نیاد. این کارو که بکنی حتی شوهر هم که کنه می اد پیشت و ولت نمیکنه! اما اگه خواستی با یکی از این موجودات ناقص العقل و فاقد شعور و عاری از درک، مثل یک انسان برخورد کنی و به چشم یه سوراخ بهشون نگاه نکنی، -به جون خودم قسم- همچین می کنن تو کونت که از حلقت بزنه بیرون و روزی بفهمی چی شده که از کونت تا حلقت بخیه بخوره! بله! شک نکنید! باورتون نمیشه؟! برید بگردین...
اگر فقط یک مثال نقض پیدا کردین من اسم خودم را می ذارم اقدس.
من میگم:
این اقایون که کیرشون روی پیشونیشون هست و همه ی دختر ها را اینجوری خطاب می کنن: " عجب کسی!!!" خیلی کارشون درسته. اصل قضیه هم چیزی جز این نیست.
من می گم:
دختر خارجیه که لاهیک و بی دین و اکثرا حرامزاده هم هستن و باکره بودن براش زشته و به صد نفر کس داده ، از این دختر(!!!) های جنده صفت ایرانی بهتره. بله. چرا؟
چون خارجیه وقتی با یک نفر هست. به یکی دیگه نمیده! اگه خواست بده، میاد رک و راست حرفش را به اولیه می زنه و ازش جدا می شه. بعد هم مثل بنز میره و کسش را تقدیم به نفر بعدی می کنه.
اما حالا ایرانیه: دروغ تو ذاتش هست. ادعای نجابتش گوش فلک را کر کرده! ولی همزمان حداقل به سه نفر داره کون میده! اما حالا کاش به طرف می گفت که هدفش از دوستی چی هست. اونی که خونه خالی و ماشین داره و کیرش هم کلفته میشه بکنش. اونی که گاگوله و پولدار میشه منبع در امدش! و ... خلاصه عین زن جنده برای بدست اوردن هر نیازی به یک نفر میده! و عین سگ دروغ میگه.
و اصولا دختر ایرانی بر خلاف اینکه میگن احساساتی هست و لطیف و این کس شعر ها! در نهایت قصی القلب ، حسابگر و در عین حال به شدت حشری هست و تمام روابطش را بر مبنای همین سه اصل بنا میکنه که البته با دروغ و فریب طوری به خوردتون می ده که فکر میکنید اسمون باز شده و نجیب ترین و با احساس ترین دختر بهشتی اومده که شما رو خوشبخت کنه! ( کس خلیم دیگه) اما عزیزان من میره که این دختر ها یه روزی به انسان شبیه بشن.
پ.ن:: هر روز که می گذرد مهر تاییدی بر باور هایم می خورد!!!
پ.ن:: بی شک اگر شما هم نیک بنگرید خواهید دید
پ.ن::: ببینید اما از تلخی حقیقت در نزدیکیتان جان مدهید!!!
this post was resected
- تو از اون متنفری؟
-نه.
-پس هیچ وقت واقعا عاشقش نبودی.
-من هنوز هم عاشقشم.
-ولی چطور؟ این ممکن نیست اون به تو خیلی بد کرد.
- اما من دوستش دارم. خیلی زیاد. فقط نمی خوام دیگه باهاش باشم.
- نفرینش نمیکنی؟ اخه ببین از هر لحاظ در سطح تو نبود!
- نه نفرین نمیکنم. برعکس دعا می کنم براش.
-(با چهره ای سر شار از شگفتی میپرسد) دعا می کنی؟
-دعا می کنم که یه روزی بفهمه.
- بفهمه؟!!؟!
- معنی عشق را بفهمه. و بفهمه که عشق من نمونه نداشت. و دعا می کنم که یه روزی برسه که بفهمه چی به پاش ریختم و قدر ندونست...
- تو دیوانه ای!
- می دانم.
سحر، خره دلش برات تنگ شده.
یکی دیگه داره خودش را هل میده توی زندگیم.
بیا و برگرد. راهش نده. این دل و این زندگی مال تو هست. کجا ولشون کردی و رفتی؟ نمیگی دزد بیاد و خونه را بزنه؟ مگه من یه تنه تا کی می تونم جلوی در را بگیرم؟
یه صبح تا ظهر وقت می ذاری و یه مطلب جانانه می نویسی و همینکه می خوای پستش کنی یه خطا توی اینترنت و ... همه چیز پر...
ساعاتی از زندگیم بود با النا که خیلی زیبا نوشته بودمش. حیف فکر نمیکنم دوباره بتونم برای نوشتنش وقت بذارم
تو که رفته بودی
من که از خنجری که یادگاری به پشتم نشانده بودی گله ای نداشتم
چرا برگشتی؟ بس نبود؟
تو که می دانی من نمی توانم به تو نه بگویم
چقدر نیمه شب ها زنگت زدم و اومدم پشت خطت عزیزم؟
عکست را توی اینترنت دیدم ، قلبم خاکستر شد، چشمام دریا...
سردی نگاهت را ... دستت را که از دستانم میکشیدی... خودت را که از من دور می کردی...
تو بگو...
چگونه فراموش کنم؟!
می دانی که میدانم چرا رهایم کردی...
می دانی که خوب می دانم عشق پاکم را جز به پول و هوس نفروختی!
حال برگشته ای؟!
چی شد؟ استفادش را کرد و ولت کرد؟ حالا دلت گرفته و یادت افتاده که تنها مرحم قلبت من بودم؟
چی شد؟ اونکه پول داشت؟ ماشین مدل بالا داشت؟ خوش قیافه هم که بود؟ پس چی شد؟ کجاست؟
یادت میاد نمی ذاشتی دستات را بگیرم؟
یادم نمیره باهاش کجاها که نرفتی و چه ها که نکردی ....
برو سحر
تورو خدا برو
دروغ هات یادم نمیره
یادم نمیره. برو به سلامت
لحظه های آخر
شمارش معکوس برای از دست دادن عزیزترین عزیز
نمی خواهم بروی
التماسم را می شنوی؟
هیچ کس نمی خواهد که بروی
چرا به التماس هایشان اهمیت نمی دهی؟
مگر اشک ها گواه خوبی نیستند؟
مدت هاست که شده ای بزرگترین دعای ما...
می دانم خیلی بد بودم.
تاوان اشتباه مرا چرا مادرم بدهد؟
گناه خواهرم چیست؟
نرو... تو را به خدا نرو....
کاش راهی می یافتم
تا مانعت می شدم
بی دریغ محبت کردن یک نیاز است
مدت هاست که سرشار از عشقی هستم که از وجودم جاری گشته و همه جرعه ای از ان می نوشند. سرشار از عشقم. لبریز از محبت کردن.
گاه حس میکنم به کسی نیاز دارم که تمام عاشقانه هایم را نثارش کنم . اما اکنون ... ارامشی عمیق، قلبی رئوف، دنیایی زیبا، پناهگاهی امن، پشتوانه ای محکم، ... این نیست مفهوم عشق. نمی شود بیانش کرد باید با تمام وجود حسش کنی تا درکش کنی.
به یاد داری عاشقانه هایم را؟ انچه که دیوانه وار نثارت می کردم را؟ اما انچه با تو تجربه کردم سحر عشق نبود. هرگز نبود. من تشنه بودم سر چشمه را نیافته بودم. تو بدل بودی. خراب شدی. از تو گذشتن برایم مرگ بود. من مردم. باور کن. و دوباره چشم که باز کردم. خود را در ساحل دریایی دیدم. سیراب . در عشق غسل کردم . با دستانی پر از اب دوباره به دنیای شما امدم.
زندگی میکنم در حالی که از دستانم عشق می چکد .
نشانی از دریا اگر خواستید:
- مهربان ترین انسان روی زمین
- ...
تقصیر هیچ کس نیست. مشکل دقیقا از خود من است. نباید توقع داشته باشم که کسی مرا درک کند. باید رفت و مرد. صبر من گاه به انتها می رسد.
خدایا انگاه که سینه حقیرم تاب نمی اورد و عنان از کف می دهد و نا فرمانیت می کنم، مرا ببخش.
خدایا خودت می دانی که در دلم چه می گذرد. خدایا به حق فاطمه(س) و به حق ان لحظه ی میان در و دیوار، سینه ای فراخ و ذهنی هوشیار و اراده ای قوی به من عطا کن. تا در کشاکش زندگی شرمسارت نگردم و دل نازنین حجتت را میازارم.
خدایا یاد و خاطرت را لحظه ای از من نگیر. و محبت ولی ات را روز افزون بر قلبم بتابان. خدایا لحظه ای از لحظه ای مرا به حال خود وا مگذار. و یاری ام کن تا همانگونه باشم که تو دوست داری.
خدایا قلب پدر و مادرم را از من رازی گردان تا قلب امامم نیز از من رازی باشد.
خدایا به خاطر تمام نعمت های بی شماری که به من عطا فرمودی تو را شکر می گویم. و به خاطر تمام نا شکری هایی که کرده ام بخشش را از کرمت التماس می کنم.
ای خدا ای تنها پناهم یاری ام کن که جز تو یاوری ندارم.
خدایا حرف هایم با تو پایانی ندارند. تو بیش از من بر خودم اگاهی پس مرا دریاب و از غیر خودت بی نیازم گردان.
خدایا انچه در دل دارم و رخصت نوشتن ندارم و تو نیک از ان اگاهی را به ما عطا کن که تو یگانه عطا کننده ای.
خدا یا غرور و خود پسندی را از من دور کن. خدایا از شر تکبر، نفسم و شیطان و کل مخلوقاتت به تو پناه می برم که تو یگانه پناه دهنده ای و بالاتر از تو قدرتی نیست و علمت بر همه چیز احاطه دارد.
خدایا... ای خدای الرحمن و الرحیم نعمت بی منتهایت را بر ما اشکار گردان و در ظهور مولای ما تعجیل فرما و موانع ظهور را به قدرت و حکمتت از میان بردار و ما را از یاران ایشان قرار ده.
امین یا رب العالمین
تصمیم های بیهوده! اتفاقات پیچیده! مرا سخت سردرگم کرده اند! هرگاه که از کنج سقف اتاقم به خود نگریسته ام موجود غریبی را دیده ام و پس از ان سخت افسرده گشته ام. گذشته و حال نوید بخش های خوبی نیستند. شرایط و دولت و تمام انچه توان تغیر دادن شان را ندارم نیز بشارتی که نمیدهند هیچ، چون غل و زنجیر هایی بر پا و گردنم داغ عقب گرد می نهند! در گذر زمان تنها یک چیز مرا به سوی اینده پیش کشانده: " تمام این سختی ها تورا سخت می سازند . پیروزی با توست" و بس.
یا صاحب الزمان یاری ام کنید.
یا باب الله و دیان دینه امیدی جز شما ندارم.
پدری جز شما ندارم.
و انتظارم از کرم شما کم نیست.
نه اینکه شمارا به خاطر خودم می خواهم. جز شما کسی ندارم که از او چیزی بخواهم. جز شما پناهی ندارم. امید و دست اویزی ندارم. رهایم نکنید.
خدایا به حق دلسوخته ترین مادر دنیا، سینه ی زخمی حسین را به ظهور حجتت مرحم باش...
در برنامهی قبلی اینسو و آنسوی متن رادیو زمانه وقتی مبحث اروتیسم در ادبیات را مطرح کردم، شاعر بزرگ ما، یدالله رویایی در نامهای به من نوشت:
«عباس عزیز،
بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم. بیا میل جنسی را از عضو جنسی برداریم. نمیشود. به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب میماند. میگویی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مؤدب بود.
ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مؤدب بمانم، تمام اعضای بدن من عضو جنسی میشوند، و برمیخیزند؛ از لثهها تا زانوها، و حرمت ِحجاب میشکنند.
من فکر میکنم که تو محجوب را بهخاطر کشف ِ آن است که دوست داری. و این را، برای سلطهی مردانه و نمایش آن احتیاج داری: من کشف ِمحجوب میکنم، پس هستم. میخواهی ادارهی بستر با تو باشد. و این چیزی جز اگوییسم، خودخواهی، خودارضایی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زنهامان(و یا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در «درهی عظیم ِ بین اروتیک و پورنو از خجالت آب شوند و صورتشان گل بیندازد» تا تو فاصلهی آن دره را «یک تار مو» کنی و، فاتح شوی.
نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیفتر از غرور ملی.
میخواهی برای «تصویر زیبای زندگی انسان» بنویسی؟ میخواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. و انسان، تنها برهنه که میشود عجیب میشود.
تن ِبرهنه اما، از ما پوشیده ماند. و آنچه در ما بود، بر ما حجاب شد. ما در میان ِ ممنوع ماندیم، ما از میان ممنوع گذشتیم. و آنچه دوست داشتیم نداشتیم. به همین جهتهاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هُجویری، تا دلت بخواهد. از ری تا قم، امروز اگر سگ را بزنی هجویری میریند.
تا وقت دیگر قربانت».
برایش نوشتم:
رویای من!
بیا عضو جنسی را بچسبانیم به پیشانیمان. چه میشود؟ شاید به نقل از رمان "فریدون سه پسر داشت" اینجور شود: «تو فکر میکنی وقتی آلت تناسلی آدم جای مغزش بخواهد فرمان بدهد، چه اتفاقی میافتد. مذکرش میخواهد دنیا را پاره کند و مؤنثش میخواهد همهی دنیا را بکشد وسط لنگش. یا مثلاً مشت آدم مغز آدم باشد، خب معلوم است، میخواهد به هر جا یا هر چیزی که فرود میآید، فرو بریزد و خودش را اثبات کند...»
بیا صورت را بپوشانیم، و عضو جنسی را نمایان کنیم. چه میشود؟ نمی شود رویای من! عشقبازی و همخوابگی و سکس همهی زندگی نیست، بخشی از زندگی است. در داستان و رمان هم میتواند بخشی از ادبیات باشد، اما زیباییاش یا زشتیاش - بسته به نیاز هنرمند - اهمیت دارد. بی رویه مصرف کردن هر چیزی بد است.
هر چه فکر میکنم نمیفهمم چرا «غرور جنسی کثیف است، کثیفتر از غرور ملی»؟ پس غرور تمیز کدام است؟
من البته از غرور جنسی در رختخواب حرف نمیزنم که تنم برای من مقدس است و نمیگذارم هر کسی دستمالیاش کند، من از میدان ادبیات حرف میزنم، و اینکه آیا میتوان با عضو جنسی جولان داد؟ و تا کجا؟
درباره عشق هم به عنوان یک تم پیش برنده در داستان و رمان حرف زدهام، اما اگر با عشق رمانت را شروع کنی، در کمرکش آن چه میکنی؟ کمرش نمیشکند؟
در رمان عاشقانه بهتر است تم عشق را ببریم در کمرکش کار که راست بایستد و سر پا بماند، نه البته همچون عضو آن جنگجوی مولانا که از میان رانهای معشوقه برخاست، به میدان جنگ رفت، هزاران تن بکشت و راست برگشت میان همان بستر.
مولانا در بین چندین هزار بیت شعر، چیزهای بد هم دارد، حرفهای خوب هم بسیار دارد، هزل و هجو و لطیفه هم البته بسیار دارد، سعدی هم دارد، حافظ ندارد، و کسی به این خاطر بر دیگری تفوق ندارد، عبید هم که استاد لطیفه و هزل است میگوید: «فضیلت نطق که شرف انسان بدو منوط است به دو جنبه است. یکی جدّ و دیگری هزل. و رجحان جدّ بر هزل مستغنی است، و چنان که جدّ دائم موجب ملال میباشد، هزل دائم نیز استخفاف و کسر عِرض میشود، و قدما در این باب گفتهاند:جد همه سال جان مردم بخورد
هزل همه روزه آب مردم ببرد.»
آلت جنسی عضو مهمی است؟ اما همهی آدمی که نیست. در داستان و رمان هم حضور محدودی دارد. فقط فیلمهای پورنو است که جولانگاه آلت جنسی میشود، با نورپردازیهای حسابشده که ابعاد را جلوهای دیگر ببجشد.
بیا عضو جنسی را مهم نکنیم. نه از آن بترسیم، نه به آن بُعد و جلوهی ویژه ببخشیم. بیا مثل بقیهی عضوها ببینیمش، نه بر خلاف سنت تاریخ و فرهنگ بشری، که صورت را بپوشانیم و عضو را رها کنیم. این دستاورد بشر در درازای تاریخ است که تو عضو جنسیات را آنقدر نمیبینی که در همان لحظات عشقبازی به آن قناعت میکنی. اما اگر تمام روز ببینیاش چه می شود؟حالت به هم میخورد. تازه، آن یک مقدار ابهتش را هم از دست میدهد، بی صفت میشود. دیگر حتا به درد حواله دادن هم نمیخورد.
فکر نمیکنم آدم فقط با عضو جنسیاش به رختخواب عشقبازی برود. شاید در فاحشهخانهها چنین اتفاقی بیفتد که میافتد. برخی میروند پاچهی بزشان را میزنند توی گِل. اما در آغوش محبوب همهی عضوها به کاراست. و کار دل را دست میکند.
من عشقبازی را به خاطر کشف تن و روح محبوبم دوست دارم، وهر بار او را کشف میکنم. وگرنه عضو جنسی خودم برای خودم کشف نیست. شاید اگر آن عضو عقل میداشت، او بود که مرا کشف میکرد، حس تازهی مرا کشف میکرد.
پس این تن من است، دست هر کساش نمیدهم، این رمان من است، با عضو جنسی پردههای حریرش را نمیدرم.
راست میگویی «تن برهنه از ما پوشیده ماند»، اکثر مجسمههای شرق اندام ندارد، روح خیلی بزرگ دارد! اما در غرب آناتومی سالیان سال است که بر در و دیوار میدرخشد، "داود" میکل آنژ با عضو جنسیاش، به تمامی زیباست. اما حریری سفید بر نیم تنهی مسیح او را زیباتر از برهنهی مطلقش میکند، و همین، ابهت پیامبر را حفظ میکند. بقیهی آناتومیها، اندام زیبا دارد ولی از روح بزرگ خالی است.
بیا بپذیریم که در ادبیات عضو جنسی مهم نیست. چیزی که تو بتوانی مصنوعیاش را از سکس شاپ خریداری کنی چه اهمیتی دارد؟ حس و زیبایی عمل جنسی است که اهمیت دارد، و "عشقبازی" نام میگیرد.
راست میگویی «تن برهنه از ما پوشیده ماند» و ما در طراحی و نقاشی، آناتومی را کشف نکردیم. خب از تمدنش عقب بودیم. برهنه شدیم و بلد نبودیم از تن برهنه چه استفادهای بکنیم. اگر ما یونگ نداریم، دلیلش وجود هجویری نیست. اروپاییها، هم بدتر از این را داشتهاند، هم بهتر از آن را.
راستش آن سوی آزادی، - در نهایت آزادی - آیین وفاداری هم هست. من البته بلدم بنویسم: «وقتی آدم به یک نفر وفادار بماند، به دیگران خیانت کرده.» خب این جملهی یکی از شخصیتهای رمان «تماماً مخصوص» است. این جمله را مثلاً در سربازخانه و خوابگاه دانشجویی میتوان گفت و شنید، اما در خانه چی؟
نه، رویای من!
بستر عشقبازی سلطه ندارد. نه سلطهی زنانه، نه سلطهی مردانه. فقط در فاحشهخانه سلطه وجود دارد. من اهل فاحشهخانه نیستم و نمیتوانم به رفتار فیزیکی قناعت کنم یا حتا تن دهم. میدانی؟ تن فقط یک وسیله است برای عشقبازی. تن، خرج روح میشود.
اگر میبینی روشنفکران اروپایی حالا بعد از سالها به جبران مافات جنبش ۶۸ پرداختهاند، به بیرحمانهترین شکلی یک نهاد بشری را ویران کردهاند، و حالا هر چه زور میزنند نمیتوانند آبادش کنند.
هر چیزی فینفسه در خارج از ما وجود دارد که ما نمیتوانیم لزوماً آن را بشناسیم. با شناخت شهودی است که چیزی را کشف میکنیم و اگر آن را به معرفت بدل ساختیم، به ادراک بصری هم میرسیم.
پس میبینی که جهان تصوری بیش نیست. و این ماییم که جهان را خلق میکنیم. و به نظر تو عجیب نیست که بعد از چهل سال تازه دنبال مافات جنبش ۶۸ هروله میکنیم؟ سعی باطلی است، رویای من!
فکر نمیکنم هفتاد میلیون آلمانی یا فرانسوی، از هفتاد میلیون ایرانی، تجربههای بیشتری در روابط سکسی داشتهاند. در هوای نمور اینجا، نماد و نُمود است که بر در سکسشاپها روشن و خاموش میشود. راستش خورشید آنجا راست میتابد، و هنگام که خورشید میخوابد، مردمان آنجا چراغها را هم میکُشند که حسشان بیدار شود. میگویند لذتی در تاریکی هست که در روشنایی نیست!
نه. برای اروتیسم نمیتوان تعریف دقیق و روشن داد. فقط نویسنده باید خود را بشناسد، آنجا که عشق میورزد، غرور جنسیاش را دور بیندازد. آنجا که نویسنده است، قلمش را بردارد، و داستان زیبایی بنویسد. با عضو جنسی نمیتوان داستان خوب نوشت.
اروتیسم، "کردن" و یا تکرار عضو جنسی نیست. اروتیک حرکت دست روی دست هم هست، بوسیدن هم هست، دست لای موهای او بردن، یک باز و بسته شدن چادر، یک بوس برای او توی هوا فوت کردن، یک نگاه، یک لبخند و گل انداختن گونهها، و هزاران چیز قشنگ دیگر.
اروتیسم یعنی کشف زیبایی عاشقان، اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی. اگر ما یونگ نداریم، فروید نداریم، به خاطر تجربههای جنسی یا عدم آن نیست. ما در درازای تاریخ مستراح داشتهایم. و حالا هنوز هم بوگندویش را داریم. و اروپا تا یک قرن پیش مستراح نداشته، و حالا تمیز و مرتبش را دارد. اشکال "یونگ نداری و فروید نداری" از جای دیگری است.
بسیار چیزها هست که ما داریم و اینها ندارند، فقط باید یاد بگیریم که قدرش را بدانیم، و قدر بدانیم اگر یاد میگیریم.
اگر مخاطب من در این نوشته شما نبودی، باز هم فروغ فرخزاد و یداله رویایی و حافظ صورتهای مثالی من بودند که بگویم: اروپاییها نه فروغ فرخزاد دارند، نه یداله رویایی و نه حافظ.
لینکمطلب: http://www.radiozamaneh.org/maroufi/2007/03/post_3.html
یکی بود تو قصمون وفا نکرد.رفت و پشت سرشم نگاه نکرد.یکی بود زندگیشو هوس سوزوند،آبروش رفت و دیگه اینجا نموند.یکی بود یکی نبود و یک پری، یک بغل عاشقیهای سرسری.یکی بود که طاقت گریه نداشت ،عاشق هوس شد و تنهام گذاشت
مرگ: به نظر قله ی نا امیدی است.
خانواده به چه معناست؟ کانون ارامش؟
مسلما برای من هرگز اینگونه نبوده.
خانواده تنها چیزی که به من بخشیده نفرت بوده و هست.
و همین نفرت به من عشق هم می دهد.
نفرت از زندگی کنونی. از روابط تیره. از دروغ. دورنگی. نفرت از بودن.
و عشق به زندگی در دنیای خیالی خودم. دنیایی که هیچ غریبه ای را به ان راه نمی دهم.
اری. سهم من از این دنیا فقط و فقط گوشه های خلوت ذهن اشفته ام است.
حیف که مرا با خیالم تنها نمی گذارند. راحتم بگذارید. از شما دل خوشی ندارم.
تو ای پدر! چقدر در حقم پدری کردی!!! از تو دلگیرم.
و تو مادر همیشه خسته و عصبی بودی! و اگر روزی دلتنگ می شدم و سفره ی دلم را برایت باز میکردم، پشیمانم میکردی.
و خواهری که فقط زمانی من را برادر خویش می دانستی که به پولم نیاز داشتی!
مدت هاست که به مرگ می اندیشم.
دیر زمانی است که رشته کوه های درد را با ناامیدی را در می نوردم و حس میکنم که دیگر زمان فتح قله هاست!
دنیای وحشتناکی است. باید مشکی بپوشم.
جریان هایی در حال اتفاق است که اگاهی از بعضی از انها ادم را به مرز جنون می برد:
" لژ" ها
"فراموسونر" ها
"استعمار نوین"
"ملتی بر علیه خودشان"
...
وازه هایی که در پیچ و خم عقل ناقصم لایی می کشند!
دوست(ها)ی شیعه که در عرض یک روز وهابی می شود(ند)!
و غربت پدری مهربان که روز به روز غریب تر میشود.
اندیشیدن به رسالت خویشتن در این گم گشتگی...
اگاهی که افزایش می یابد ممکن است مطالبی را که قبلا به سخره می گرفته ایم، باور کنیم!
یافتن رسالت حقیقی خویشتن در این دنیا، گران بها ترین گنج است!
یا صاحب الزمان هزار بار دلت نازنینت را شکسته ام و دوباره به سویت امده ام و تو هر بار دستان مهربانت را از من دریغ نکرده ای...
حال که لطف بی دریغت را به من رسانده ای و من نالایق را از کرم خویش سهیم گردانیدی، یاری ام کن که تا اخرین لحظه ی عمر ناقابلم جان و مال و هستی ام را در راه خدمت به وجود مهربانت مصرف نمایم.
دیگه حال و حوصله ی جملات ادبی را ندارم. اصلا وقتی که دیگه دلی نباشه غم چه معنی میده؟! پس چرا من غمگینم؟
اندکی فکر می کنم: فهمیدم: علتش بی کسی است: من هیچ دوستی ندارم. حتی یکی!
پشتم می لرزد! بغضم نمیشکند که بارم را کم کند. او نیز در این بی کسی پشت به من کرده!
به خود امید میدهم: پایان شب سیه سپید است!
اما غافل از انکه در این کره ی خاکی 1000 سال شب است و هزار سال روز! و من در صده ی پنجم شب هبوط کرده ام => پس عمر ما کفاف طلوع را نمی دهد!
زندگی همین است: تاریکی، گم گشتگی، بی کسی، و دست و پا زدن و دستگیره ای نجستن!
""" نه دستی از سر یاری"""
عهد بسته بودم که به این غربت سرا باز نگردم! اما نفیر بی کسی امانم نداد: امدم:
"تلنگر" حس حضورت ستاره بود در بی کسی من. ممنون.
فردا عصر دارم میرم خواستگاری کسی که تا حالا ندیدمش
به روش کاملا سنتی
اما ته دلم از ازدواج می ترسم. یعنی از مشکلات بعدش.
توکل به خودت یا صاحب الزمان
تو که منو میشناختی و به حرم سرای دلم پا گذاشتی و رازم را بر سر زبان ها انداختی. می شناسمت. و قسم به تمام نوشته هایی که با خون دل نوشتم و با حسرت حذف کردم، قسم به تمام دوستان خوبی که در این دنیای ازاد داشتم. قسم به کوچکترین ازادی ای که از من ربودی، هرگز نمی بخشمت.
suspension
تعطیل شد
در این دنیای مجازی پناهگاهی یافته بودم و دوستانی غریب که از نهان دل های هم خبر داشتیم. اما افسوس کا پای دوست نمایان دنیای واقعی به اینجا باز شد و اسرار دل بر سر زبانها رفت!
ناچار با دوستان خوب وداع می کنم و دلتنگی هایم را در غربتی دیگر این بار تنها برای خودم خواهم نوشت.
خدا نگهدار.
روزی که دلم پیش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو روزی که دلت با دیگری مجنون شد کفشان مرا جفت نمودی که برو در این رسم زمانه و انسان ها حیرانم...؟!؟!؟! منبع:http://www.baranlovely2004.blogfa.com/
عسل: کلمه ی تداعی کننده اوج لذت و زیبایی
اما موضوعی که در این باره فراموش شده "عطش" است.
اصولا هرچه عطش از لحاظ زمانی، مکانی و احساسی عمیق تر و بیشتر باشد انسان به معنای واقعی لذت و کلمه عسل نزدیکتر می گردد.
در ماه رمضان انسان می تواند لحظه به لحظه به معنای واقعی کلمه ی "عسل" نزدیکتر گردد.
هم از بعد جسمانی و شهوانی و هم از بعد روحی و معنوی...
بنابر این ماه رمضان بهترین ماه سال و ماه عسل است.
باشد که به پاس این همه عسل
"دوست" را بیشتر دوست داشته باشیم
1: شاید این جمعه بیاید... شاید...
2: سحر زیبا بود
1: دیشب نمازم قضا شد. نکند از من دلگیر باشد...
2:دوستش داشتم اما دوستم نداشت
1: اقا به خدا ترسم این نیست که عذابم کنی، ترسم اینه که برای من گریه کنی ...
2: چرا سحر به من خیانت کرد؟
1: من در برابر این همه نعمت و محبت او چه کرده ام؟
2: یادش به ویرانگاهم می برد
1: وجودش، نگاهش ، و حتی یادش "حبل من الله" است خود خوشبختی است
2: ...
1:...
من: خسته ام ... بسیار خسته ...
دیشب توی جشن بابام (امام زمانم(عج)) بودم.با یه حال غریبی رفتم اونجا دیگه هیچ کسی را نداشتم. از طرفی اونقدر گناه و رو سیاهی داشتم اونقدر دل حضرت رو شکسته بودم که کاملا نا امید و شرمنده بودم. توی همون حال پیش خودم یه نیت کردم و به اقا گفتم اگه هنوزم این بچه رو سیاه را دوست داری اگه اجازه برگشت بهم میدین بهم نشون بدین. و چند ساعتی گذشت و من از اون حال و هوا بیرون اومده بودم. دیگه اخر های جشن بود که یک اتفاق افتاد! یک معجزه! برای من! چند تا از دوستام تعجب کرده بودن. می گفتن چجوری؟ چی شد؟ مگه ممکنه؟ اما من می دونستم چی شده. خیلی سخت بود که جلو بغضم رو بگیرم. اما وقتی اومدم خونه یه دل سیر گریه کردم. بابا دیگه می شم نوکر خودت. من می دونم چقدر دلت را شکستم و چقدر ازارت دادم اما تو... چقدر زیبا به من نگاه کردی و منو بخشیدی و بهم گفتی بیا ...
بابا ... دوستتون دارم. بابا توفیق خدمتتون را از من نگیرین...
بابای مهربانم من دیگه تنها نیستم. دیگه دلم مال شماست. ممنونم که اینقدر به من لطف کردین.
بابا وقتی به این معجزه به این نزدیکیتون به قلبم به گذشتتون و مهربونیتون فکر می کنم می شم کوه شرمندگی بابا کاش می دونستم در مقابل این همه خوبی چکار باید بکنم
بابا هنوزم خیلی اشک میریزم اما فقط برای شما به عشق شما... بابا
آنچنان زار بگریم....
آنچنان زار بگریم....
بگریم.... بگریم... بگریم...
که بمیرم
Cashback
سحر،اولین دوست دختر واقعی من
اولین جدایی واقعی من
درست داره روبروم اتفاق می افته
من هرگز فکر نمیکردم که مثل تصادف ماشین اتفاق بیافته
من ترمز هارو محکم فشار دادم
و دارم سر می خورم به طرف یک احساس عاطفی
پس اینها همش تقصیز من بود؟
من، محمد
خنده داره که توی همچین وضعی چی از ذهنت میگذره.
سه سال با هم بودیم
قول هایی که دادیم
زمان هایی که با خانوادش بودم
چیز هایی که با هم خریده بودیم
امروز با من هست و میگه که عاشقمه
و هفته دیکه اون با یکی دیگست
شاید به اون هم همینو می گفت
بنابر این آیا اون واقعا دوستم داشت؟
به هر حال عشق چیه؟
آیا واقعا زود گذره؟
آیا اون منو فروخت؟
پس برای چی ترکم کرد؟
این قضیه تمام شده...
سحر همیشه فکر اینه که یک دوست پسر بهتر پیدا کنه
من فقط فکر می کنم که نتونستم اونو خوشحال کنم
اما مهدی چطور شماره سحر را پیدا کرد؟
این نکته خوبی بود!
من بدتر از اونو تصور می کردم
نمی خوام دربارش فکر کنم
سوال قدیمی
عشق چیه؟
....
این ها تشویش های هر قلب شکست خورده در عشق هستند.
که در دیالوگ های ابتدایی فیلم cashbach امده اند.
دیدن این فیلم زیبا رو به همه پیشنهاد می کنم. به من که خیلی کمک کرد
| Check Page Rank of any web site pages instantly: |
| This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service |